تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به این لحظه می باشد

دسته ها :‌ ادبیات , هنر و ادبیات

آن اتفاق عجیب وقتی تو وارد زندگیم شدی-قسمت چهارم

رعنا روی تختخواب نشست لازم بود تنها باشد. دست در موهایش فرو برد چشم‌هایش را بست و از خدا خواست کمکش کند.

_نه! شاید دروغ باشه؛ آره دروغه.

صدای پسر در گوشش پیچید: شما باید باور کنی.

_روی چه اصلی؟

_متاسفم رعنا… رعنا خانم شاید این‌کار ناراحتتون کرده باشه. ولی بدون که من باید این‌کارو می‌کردم.

_که چی یه مشت دروغ تحویلم بدی؟

_نه نه! عجله نکن. من مدرک دارم.

_چه مدرکی؟

_اگه شما قبول کنین ما یه جایی همدیگه رو ببینیم. می‌تونم اونها رو نشونتون بدم.

_اوه نه. من بیکار نیستم که دنبال هر حرف مفتی راه بیفتم.

_اما …

_خداحافظ آقا! نه…

و گوشی را گذاشته بود. اما ذهنش به شدت درگیر شده بود: «اگر درست باشه چی؟ او کیست؟ چرا این حرف‌ها رو به من گفت؟»

مغزش در حال انفجار بود. بلند شد و چند قدمی راه رفت. سر بلند کرد. سعی کرد حرف‌های مرد را جدی نگیرد. پیش خود فکر کرد: «هوم بی‌خود. نباید مهمانی امشبم رو به خاطر یه مشت حرف اثبات نشده پا در هوا خراب کنم.» و به میهمانی برگشت. گرچه تمام سعیش همین بود اما صدای مرد راحتش نمی‌گذاشت.

آن شب رعنا در دنیای دیگری سیر می‌کرد و به مثابه‌ی کسی بود که از کره‌ای دیگر آمده باشد سر و صدا زیاد بود. صدای خنده و قهقهه‌ی مردان و زنان و صدای ظرف‌ها وقتی بساط پذیرایی و شام پهن و جمع می‌شد و البته صدای شیدا که تند تند و ریز از احساسی که از قبل می‌دانست سراغش خواهد آمد برای او حرف می‌زد و این وسط صداهای دیگری هم بودند که رعنا می‌شنید.

صدای چشم‌هایی که رعنا در رفت و آمدش به طور گه‌گاه می‌شنید: «تو رو خدا. فقط یک لحظه» صدای چشم‌هایی که مدام به او سلام می‌دادند و صدای آهسته‌ی ترک برداشتن حفاظ مطمئن و امنی که دور تا دور قلب رعنا را پوشانده بود و این صدا او را می‌ترساند. او سعی می‌کرد آن را نشنیده بگیرد.

این بین فقط مثل آدم آهنی راه می‌رفت حرف می‌زد کار می‌کرد لبخند می‌زد و تعارف می‌کرد. بالاخره مهمانی تمام شد و همه آن آدم‌های شلوغ رفتند؛ حتی آن دو چشم‌های قهوه‌ای پر تمنا که در آخرین فرصت هم به او سلام دادند و او خسته از تمام دنیا، جواب آنها را حتی به خداحافظی نداد.

آن شب طولانی‌ترین و غم‌انگیزترین شب زندگی رعنا بود.

با نگرانی می‌اندیشید اگر راست باشد؟! حس نوزاد هنگام تولد را داشت اینکه با فشارهایی سخت ناگهانی تو را از امن‌ترین و رضایتمندانه‌ترین شرایط به طرف دنیایی پر آشوب خطر و ناامنی و حوادث غیرقابل پیش‌بینی پرتاب کنند.

روی تختش دراز کشیده بود. ملحفه را تا چانه‌اش بالا کشیده و چنگ زده بود و خیره ماه را از پنجره نگاه می‌کرد. گیج و منگ از ضربه ناگهانی که سرشب خورده بود به کلاف سردرگمی که در مغزش ایجاد شده بود فکر می‌کرد.

اگه درست باشه؟!

اگه درست باشه؟!

همه‌ی زندگیش مثل نامه مچاله شده در مغزش زیر و رو می‌شد و دور می‌زد و او کلمات نامفهوم و بی‌معنی را در این چرخش مدام می‌دید. تمام واقعیت در ذهنش بی‌شکل شده بود. رعنا نمی‌دانست می‌خواهد به چه قیافه‌ای به او ظاهر شود. پاهایش از زمین کنده شده بود و او مثل یک قاصدک اسیر تندبادی شده بود تا او را کجا رها کند.

درست چهار روز بعد آن جوان دوباره تماس گرفت.

_بازهم شما؟!

_سلام. حال شما خوبه رعنا خانوم؟

رعنا جواب نداد.

_ببین می‌دونم حرف‌هام خیلی شوک‌آور و بد بود. خیلی ناراحتت کردم ولی چه میشه کرد. تو می‌تونی حقیقتو محو کنی؟ انکار کنی یا تغییر بدی؟! البته می‌تونی تصمیم بگیری نبینیش ولی کار صحیح این نیست.

_کار صحیح چیه حضرت آقا؟! اینکه یه نفر از ناکجاآباد  پیدا بشه و بیاد برا بقیه قصه بگه و دستور بده.

مرد خندید: من متاسفم رعناجان شاید چاره دیگری نبود.

رعنا فریاد زد: چرا بود اینکه پیدات نشه. دست از سرم برداری.

صدای خنده‌ی نرم مرد جوان همراه با سرفه‌هایی خفه آمد.

_آرام باش چه خبرته!

_دست از سرم بردار می‌تونی؟ ولم کن.

مرد آرام گفت: باشه باشه. من فعلا قطع می‌کنم. تو کاری نداری؟

رعنا فریاد زد: نه! و گوشی رو محکم روی تلفن انداخت.

سرش رو میان دستاش گرفت. حالش بد بود. بدنش می‌لرزید. از صدای مرد می‌ترسید. حس بدی داشت. نمی‌دانست چکار کند. دلش می‌خواست برای تماس مجدد او فکری کند اما انگار اصلا مغزی در سرش نبود. چه تکان شدیدی یکدفعه زندگی آرام مثل ملودی‌های لالایی نرمش را به‌هم زده بود .چرا دست از سرش برنمی‌داشت!

_________

به تلویزیون نگاه می‌کرد اما اصلا حواسش نبود. صدای مرد مدام در مغزش دور می‌زد: «سلام رعناخانم … سلام رعناخانم …”

سرش را تکان داد: لعنت خدا …

_چی شده دخترم؟ از چی اعصابت خرده؟

پدر بود کنارش نشسته بود و روزنامه می‌خواند. رعنا نگاهش کرد: هیچی مگس بود.

پدر در حالی‌که نگاهش به روزنامه بود ابرویش را بالا زد و گفت: آهان!

رعنا زیر چشمی نگاهش کرد. صورت گرد و جمع و جوری با ته ریشی سیاه و سفید، قدی متوسط و فهمیده و رعنا را بسیار لوس می‌کرد. خب رعنا هم دوستش داشت و اگر روزی تمام باباها را روی هم می‌ریختند و به او می‌گفتند که یکی‌شان را انتخاب کند باز او را انتخاب می‌کرد.

با این فکر خنده‌ای روی لب‌های رعنا پیدا شد و برای لحظاتی مغز رعنا از دست آن مگس لجوج رها شد.

 

0 دیدگاه 286 بازدید 7
آیا شما هم به نویسندگی علاقه دارید؟

دیدگاهی ثبت نشده است.

دیدگاهی ثبت نشده است.