تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به این لحظه می باشد

دسته ها :‌ ادبیات , هنر و ادبیات

آن اتفاق عجیب وقتی تو وارد زندگیم شدی- قسمت پنجم

به حیاط رفت، به ستون ایوان تکیه داد. آسِمان گرگ و میش با رنگ آبی قشنگ با احتیاط تا رسیدن به زمین پایین آمده بود. نسیم خنکی ورود به یک شب خنک را مژده می‌داد. رعنا به آب حوض زل زده بود. به حرف‌های مرد که لحظه ای او را آرام نمی‌گذاشت فکر می‌کرد.

به نظر نمی‌آمد که قصد آزار و اذیت داشته باشد. پس چه؟! یعنی اینکه او راست می‌گوید؟ با نگرانی سرش را بالا گرفت و نگاهش را در آسمان چرخاند اگر راست گفته باشد؟ اگر راست بگوید! اونوقت من … من … یک نفر تو مخش گفت: خب که چی ؟ می‌میری؟ پشتش یخ کرد!

یعنی چه؟ اصلا می‌دونی مفهوم صحت داشتن حرفهاش چی میشه؟ یعنی اینکه من … یعنی اینکه من … از بقیه‌اش می‌ترسید.

دوباره به آب حوض خیره شد. ماهی‌ها از این طرف به آن طرف می‌رفتند و در دایره‌ی محدود حوض دچار یک تسلسل ابدی کسالت‌آور بودند. رعنا پیش خود اندیشید شاید روزی رهگذری چند موج هدیه‌شان کند ولی زندان حوض‌شان همچنان پا برجاست. فکر کرد اگر ماهی باشد با آن موج‌ها چه می‌توانست بکند. آیا اینها … این اتفاق فقط چند موج بود یا یک دعوت به بیرون از حوض؟

برای بار هزارم صدای مرد را در ذهنش گذراند. صدایش و خنده‌های نرم و آرامشی که داشت. نمی‌دانست چرا اما با احتیاط گذاشت طنین صدای مرد تمام سرش را پر کند.

______

آرام و پاورچین وارد اتاق سه دری محبوبش شد. گوشی را برداشت بعد از چند زنگ ممتد لیلا همکلاسیش گوشی را برداشت. دیگر داشت از دست رفت و برگشت ذهنش در طول این فکر و اتفاق جدید خفه می‌شد و در آن گیر کرده بود. لازم بود با کسی حرف بزند. لیلا دوست پر سر و صدا و پرشر و شورش از همکلاسی‌های دانشگاهیش بود؛ گرچه خیلی جیغ جیعو بود و شلوغش می‌کرد اما چاره چه بود؟! کاچی به از هیچی.

_الو.

_الو سلام لیلا خوبی؟ منم.

_اِه! سلام دخی چطور مطوری؟

رعنا هول و بی‌حواس شده بود. می‌خواست یه جوری زود سر صحبت را باز کند.

_خوبم، تو خوبی ؟مامان خوبه؟

لیلا مکث کرد. رعنا گفت: چی شده؟

_هیچی … خبریه؟ خیلی باادب شدی با ما!

_اَه! خفه شو آدم نیستی یکی حالتو بپرسه؟

_من که چرا. تو رو تا حالا اینقده آدم ندیده بودم مثل آدما با ما صحبت کنی.

اَه کُفری شده بود و پشیمان شد به این دختره‌ی … نه خوب بود خوب بود.

ادامه داد: خیلی خب باشه عادت نداری گلم مثل آدم نمیشه با تو حرف زد پس به زبون همیشگی حرف می‌زنیم. حالام خفه شو دهنتو ببند یه چیز مهمی می‌خوام بهت بگم. جیغ جیغ نکنی مامانت بفهمه خب؟

لیلا که دید رعنا صدایش را پایین آورده و تقریبا پشت تلفن پچ‌پچ می‌کند کمی ترسید اما صدایش رابه تقلید آهسته کرد و گفت: چی شده برات خواستگار اومده؟ همون دوست پشمالوی بابات؟ بهش می‌گفتیم گوریل ل ل ل! و هی می‌خندیدیم. یادته می‌گفتی بچه‌هامون کارشون از سلمونی بدره باید با چمن‌زن اصلاحشون کنیم.

و خندید. رعنا خنده‌اش گرفت «عجب خریه!»

_عزیزم تو معنیه خفه شو رو هم نمی‌دونی؟

_اِ! خب چه مرگته؟چرا آهسته حرف می‌زنی قضیه از اون سخیف‌تر و شرم‌آورتر نداریم که بخواد اتفاق بیفته.

_خیلی خب خسته نباشید مغز متفکر! دیگه فکر نکن. سکوت! می‌زاری بگم یا نه؟

_اوهوم.

_حالاشد. بازم میگم جیغ نکشی. جیغ نکشی و گرنه خودم میام همونجا خفت می‌کنم.

_اوهو! خیلی هم دلت بخواد آخه بابام همیشه بهم میگه نیلوفر من.

_وا! چه ربطی داشت؟

اصلا همینی که هست. نگی گوشیرو می‌زارم یه وقت دیگه باید بیایی شیرفهم؟

_نه بابا!

_آره داداش!

رعنا خنده‌اش را خورد و گفت: جان مادرت خفه شو. حالم خیلی بده لازمه یه چیزی رو برات بگم.

لیلا اینبار واقعا ترسیده بود پس یهو جدی شد و گفت: خب بنال تا نمردی حرف نمی‌زنی که!

_خیلی خب گوش کن. لیلا اون شب که قرار بود اون پسرعموی جدید بیاد.

_آها. آره. راستی چه شکلی بود؟ خوب بود؟ چکار کردین؟ تحویلت گرفت؟ تو دانشگام که هیچی نمیگی.

رعنا بی‌حوصله گفت: آره آره خوب بود. حالا اونو ولش کن. بعدا برات میگم. قضیه اصلی یه چیز دیگه است.

_چی؟! آهان. یارو کلاهبردار بوده. الکی می‌گفت از شماست. احتمالا با وکیل عموت ساخت و پاخت کرده. نمی‌دونی چه دوره زمونه‌ای شده!

رعنا از میون دندونهاش غرید: لیلا!

و لیلا یاد قولش افتاد و ساکت شد.

رعنا گفت: بحث این حرف‌ها نیست. اون شب همون اول میهمانی یه نفر باهام تماس گرفت که قبلا هم چند بار زنگ زده بود اما من بی‌محلش کرده بودم اما اون شب مجبورم کرد به حرفهاش گوش بدم.

_خب؟؟!

_هیچی.حرف‌های عجیبی می‌زد. حرف‌هایی که اگر درست باشن تمام اساس مساس زندگیمو آب برده.

_چطور مگه چی می‌گفت؟

_اون … اون یه چیزهای عجیبی می‌گفت. یه چیزهای چرت وپرت.

_خب رفیق! اگر می‌دونی چرت و پرت بوده چرا رعشه گرفتی؟ولش کن بره. مزاحم بوده.

_آخه! برزخیم کرده. موندم میون دو راهی. از طرفی وسوسه میشم نکنه راست باشه حرفاش؟

_مگه چی گفته؟

رعنا آب دهانش را قورت داد به آرزویی که این هفته خفه‌اش کرده بود رسیده بود. انگار می‌خواست مرتب و اتو کشیده برای کسی آن حرف‌ها را واگو کند. ته دلش احساس هیجانی شیرین داشت که متعجبش می‌کرد. آرام و شمرده شروع به تعریف کرد.

_می‌دونی لیلا بهم گفت … یاد صدای گرم  مرد جوان افتاد و به هفته‌ای که گذرانده بود. به اینکه همیشه فکر کرده بود چرا آن مرد در برابر جیغ‌های او می‌خندد آن هم آنقدر نرم و صبورانه! نه ترسیده بود و نه توجیه می‌کرد. فقط خندیده بود. آن هم با آن صدا!!

_هم گفت من برادرتم.

_چی؟!!

_بهم گفت مادر من و تو سوان. گفت باید همدیگه رو ببینیم یعنی خیلی خیلی دلش می‌خواد که منو ببینه.

رعنا به دنیای صدای مرد رفته بود، به صدای تازه، گرم و پر محبت. مرد را می‌دید که باغ سرسبز و بزرگی را در دوردست انگار به او نشان می‌داد. تمام این تصویر سبز با انعکاس تصویر مبهمی از مردی که در تابش افق پشت سرش درست مشخص نبود رعنا را برده بود. او اصلا صدای جیع جیغی لیلا را با چی چی گفتن‌های متعجبانه‌اش نمی‌شنید یکی محکم در مغزش کوبید: «ابله! پس مامان و بابا چی؟! خانواده‌ات؟!» به خود آمد.

صدای لیلا یکدفعه پرقدرت شد و آن را شنید: اوهوی کجا رفتی؟ چرا جواب نمیدی؟

رعنا زمزمه‌وار نالید: لیلا می‌دونی چیه؟ راستش یه طورایی شدم. می‌دونی دوست دارم ببینمش.

_کاملا درسته! خب اگر بخواهی شر این قضیه از سرت کنده بشه و راست و دروغش رو بفهمی کار منطقیش اینه. گرچه اغلب شارلاتانن و دروغ میگن ولی …

_نه. راستش بخاطر قضیه نیست که می‌خوام ببینمش و همینش رو دوست ندارم.

_دستم درد نکنه دیگه چی؟!!

_نمی‌دونم چرا این‌طوری شدم. گیر کردم تو قضیه.

از خودش کم توقعیش شده بود.

________

وقتی استاد ختم کلاس را گفت رعنا را ازدو ساعت فکر مداوم بیرون کشید. به تمام فرمول‌های روی تخته نگاه کرد و متعجب شد که چطور دو ساعت مدام حرف زدن استاد را نه دیده و نه شنیده است. با ناامیدی سرش را به دستش تکیه داد چادرش پایین خزید و صورتش را در برگرفت. لیلا سریع به بازویش زد. آمد ببیند چکار دارد که کسی جزوه‌ای را روی جزوه‌هایش گذاشت. آقای مدنی بود مبصر کلاس با همان موهای مجعد مشکی و چشمان دقیق سیاه.

متبسم گفت: فکر کنم این را لازم داشته باشید.

_چطور مگه؟

_تمام وقت می‌دیدمتان. فکرتون مشغول بود. اینها رو لازم دارید.

رعنا تشکری کرد و جزوه‌ها را تکان داد و گفت: فکر نکنم بتونم فردا پستون بدم، پس فردا هم نیستم میشه سه شنبه یا چهارشنبه. طوری نیست؟

مدنی با شیطنت او را پایید و گفت: اصلا چون شمایین هر وقت دلتون خواست بیارید.

رعنا نگاهش کرد و پیش خودش گفت:ن ه بابا! وای خدا مُردم. چه آبشار عشقی ریخت روی سرم. نترسید منو آب ببره.

بلند شد جزوه‌ها رو روی دست مدنی گذاشت و با خنده‌ی زهرداری گفت: چطوره چون شمایید اصلا نبرمشون؟!

و از کنار مدنی رد شد در حالی‌که موج چادر مشکیش برای لحظه‌ای نیم‌تنه‌ی مدنی را در خود کشید. لیلا ببخشید سریعی گفت و پشت رعنا دوید. مدنی یخ کرده و عنق از سیلی که به گوشش خورده بود با نگاهی خشمگین دنبالش کرد «دختره لعنتی»

___________

لب سکو نشسته بود و با موهایش بازی می‌کرد. نگاهش به موزاییک‌هابود و دلش …

صدای مادر او را به خود آورد: رعنا تلفن رو بردار مادر، من دستم بنده.

تلفن!! بند دلش پاره شد. اگر دوباره او باشد؟ به نرمی و ترس بلند شد. خواست تلفن سرسرا را بردارد که مادر را دید که با یک خروار سبزی آنجا نشسته، پس بدون جلب توجه دور زد و وارد اتاق ویژه شد و گوشی را برداشت. قلبش تاپ تام می‌زد. سعی کرد هیجانش را نشان ندهد.

_الو بفرمایید.

_الو سلام.

خدایا! همو بود! سعی کرد صدایش بی‌اعتنا باشد:

_اوم بازم شمایید که!؟

مرد خندید نرم وشاد: احساس می‌کنم دیگه دارید به مزاحمت‌های من عادت می‌کنید.

رعنا چیزی نگفت. مرد مکثی کرد و با لحن جدی پرسید: خب؟ به کجا رسیدین؟ چه تصمیمی گرفتین؟

سعی کرد مقاوم نشان دهد پس با لحن تمسخر گفت: راجع به چی؟ اون دروغ‌ها که سمبل کرده بودین؟

مرد پس از سکوتی تقریبا طولانی گفت: باشه.پس فعلا خدانگهدار.

رعنا نتوانست خودش را کنترل کند و بی‌اراده گفت: اِ! کجا؟ خسته شده بود. داشت از زور کنجکاوی می‌مرد خودش هم دلش می‌خواست یک اتفاقی بیفتد دیگر. بالاخره باید یه خاکی به سرش می‌کرد با این موضوع.

مرد که صدایش آمیخته به خنده‌ای نرم بود گفت: هیچی. زیر سایه شما.

رعنا خودش را جمع‌وجور کرد و جدی گفت: یعنی منظورم این بود که شما یا باید حرفهاتونو پس بگیرید و اعتراف کنید که همه‌اش برای سرگرمی و دروغ بود یا اینکه یا اینکه …

مرد پرسید: یا اینکه چی؟

_اِخب … خب یا اینکه…

مستاصل ادامه داد: نمی‌دونم.

مرد گفت: من عین حقیقت رو خدمتتون گفتم و اگر شما اجازه ‌ییک دیدار کوتاه رو بدهید هم توضیحات کامله و هم مدارک واصله رو تقدیم می‌کنم. چطوره؟

رعنا تشنه‌ی ملاقات با او … مرد آن طرف سیم تلفن شده بود اما … نیتش را دوست نداشت و سکوت کرد.

مرد که جوابی نشنید گفت: خیلی خب فکرهاتونو بکنید راه سومی دیدید به من هم بگید. من بعدا تماس می‌گیرم. خداحافظ. و بدون آن که منتظر جواب باشد گوشی را قطع کرد.

رعنا سرش را روی گوشی گذاشت. دید مرد مانند یک ماتادور عمل می‌کند، مدام او را تهییج می‌کند با پارچه‌ای که آن‌طرفش اصلا معلوم نبود و یا شاید هیچی نبود و اما خودش که مثل گاو نری تحریک شده و پابزمین می‌کشید و آماده حمله می‌شد.

صدای مادر تکانش داد: کی بود؟

به چشم‌های مادر نگاه کرد و برای اولین بار دروغ گفت.

 

0 دیدگاه 229 بازدید 1
آیا شما هم به نویسندگی علاقه دارید؟

دیدگاهی ثبت نشده است.

دیدگاهی ثبت نشده است.