تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به این لحظه می باشد

دسته ها :‌ ادبیات , هنر و ادبیات

آن اتفاق عجیب وقتی تو وارد زندگیم شدی-قسمت ششم

میان داختان محوطه دانشگاه آرام آرام راه می‌رفت و با نگرانی به راه سومی که مرد گفته بود فکر می‌کرد. به نیمکتی که با دوستش لیلا قرار داشت نشست _خدایا چکار کنم_ این روزها حسابی از درس‌هایش عقب افتاده یود. دلش می‌خواست وارد قصیه شود و آن را جدی بگیرد ولی می‌ترسید مثل یخ‌های یک برکه یخ زده ناگهان زیر پایش شکسته شود و او در اوج سرگردانی ورود به قصیه نامطمئن و مبهم، اسیر پایین و بالا رفتن‌های بی‌پایان و پرخطر شود.

_هوی بابا! کجایی؟ بخورش تا خنکه می‌چسبه.

و لیوان آب را به دستش داد. آرام گفت مرسی و لیوان را گرفت.

_چیه دمغی؟ چته؟ و رعنا را قلقلک داد.

_ولم کن تو رو خدا.

_خب حوصلم سر رفته الان یه هفته ده روزه. از کِی بگم؟ آهان از همون شبی که او پسرعموی جنتلمنت اومده … مروه شور برده چیه؟ گلوت گیر فرمودن؟ ببینم مگه تیر چراغ برق‌ها هم عاشق میشن؟ تا این مدت عمر شریفمون که تو رو میشناسیم از تو احساح محساس ندیده بودیم شک به آدم بودنت داشتیم حالا تو عاشق شدی واسه من؟

رعنا با بی‌حوصلگی گنگ خندید. از ور زدنهای لیلا هم خندش گرفته بود هم حالش گرفته شده بود، گفت: آهان آره یه باد سیاه بیاد اول تو رو ببره بعدش اونو.

_اِ خب چته تو؟

و آرام به پهلوی رعنا زد: جون من طوری شده؟

رعنا سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت. لیلا دقیق چهره‌اش را نگاه کرد و بعد شمرده گفت: اوه ! اون یارو تلفنی؟ خب چرا ماتم گرفتی مگه قرار نشد بی‌محلش کنی ولش کنی بره.

_اون دوباره زنگ زد.

_چی؟! چه پررو بابا چه آدم‌هایی پیدا …

نگاه رعنا ساکتش کرد: چکار کنم لیلا؟

_عزیزم مزاحمه تو جدی گرفتیش؟

_میگه مدرک دارم.

_بگه. دلیل نشد بری دیدنش. بگو راست میگه بیاد به خانوادت بگه.

_اما …

_اما چی؟

می‌خواست بگه اما خودم چی؟ اما حرفشو خورد. مستاصل به جلو خم شد آرنج‌هایش را روی زانوهایش گذاشت و سرش را به آنها تکیه داد و به کفش‌هایش زل زد.

***

درخانه تنها بود تلفن زنگ خورد. قلبش کنده شد. راز لای اتاقش به تلفن سرسرا خیره شد. آرام و ترسیده بلند شد و گوشی را برداشت. گوشی به کف دست عرق کرده‌اش چسبید.

آرام و با طمأنینه گفت: الو.

_الو سلا علیکم رعنا خانم حال شما خوبه؟

قلب رعنا تند می‌زد. برای چه؟ صدای او یا موضوع عجیبش؟ بی‌تامل و باصدایی ضعیف گفت: دست از سرم بردار برگرد همون جایی که ازش اومدی.

مرد جا نخورده بود انگار انتظارش را داشت. پس از مکثی نسبتا طولانی گفت: بگذار یه ملاقات کوتاه داشته باشیم چرا قبول نمی‌کنی؟ اگر دروغگو و مزاحم باشم مشتم باز میشه دیگه. ازم نترس رعنا جان، کار دله. اگر نبود تو تا آخر عمرت همینطور که تا الان منو نمی‌شناختی بعد از اون هم نمی‌شناختی. من فقط یه موجم اقیانوس اصلی یکی دیگه است. قدم بردار چیزی نیست که بخواهی ازش بترسی. قصه رو بشنو یا ارزش ادامه دادن خواهد داشت یا نه. فکراتو بکن فردا تماس آخره پس تا فردا.

و گوشی رو گذاشته بود. رعنا اشک‌هایی که از سر ناتوانیش بر روی گونه‌هایش جاری شده بود را پاک کرد. سرش را روی تلفن گذاشت و برای بار دوم گذاشت صدای مرد سرش را پر کند: «ازم نترس رعنا جان» این صدا که می‌توانست صدای دروغگویی رهگذر باشد چرا اینقدر برای او جذاب بود. این بار حس قوی تعلق‌خاطری را رعنا با این جملات انگار دریافت کرده بود. فکر کرد مانند کودکی از قصه‌ای ساده فرار می‌کرده است. گیج شده بود سرش را تکان داد و به اتاق رفت.

تمام شب را فکر کرده بود. حرف‌های مرد توی مغزش دور می‌زد حس تغییر کرده‌اش احساس لذتی رابه قلبش الهام می‌کرد. بعداز صبحانه دلچسب روز جمعه پدرش سراغ باغچه‌ها رفت. رعنا ناخونکی به آلبالوهایی که مادر برای مربا آماده می‌کرد زد. خرامان به حیاط رفت سرش پر از صدای مرد بود. ایستاد و ستون کنار پلکان را در بغل گرفت پدر شعری را زمزمه می‌کرد:

اول به بانگ نای و نی ارد بدل پیغام وی

وانگه به یک پیمانه می …

به ماهی‌های حوض لبخند زد. صدای فریاد مردی را از قله یک کوه بزرگ می‌شنید. با بار و بنه کوهنوردی که او را به آن بالا دعوت می‌کرد. به خودش نگاه کرد دید بی‌آنکه به آنچه در بغل دارد محتاج باشد آنها را دو دستی چسبیده است و آن روزهای یکنواخت زندگی و تمام اضافات موهوم و به درد نخورش بود که با چسب بی‌رنگ عادت به او چسبیده بود. می‌توانست راحت کنارشان بگذارد ولی از قانون بی‌رنگ نوشته نشده جاری در زندگی خود و دیگر آدم‌۲های مرتبط با خودش می‌ترسید که صددرصد محکومش می‌کرد.

به قله کوه نگاه کرد. مرد شاد، آرام و بی‌دغدغه و بی‌خیال و سبکبار دستش را به سوی او دراز کرده بود و اگر او نمی‌رفت او به آسانی می‌چرخید و به راه خود ادامه می‌داد. مثل قناری که نسیم بوی خوش آزادی از چارچوب‌های تکراری را به مشامش رسانده، بشاش و هیجان‌زده به میله‌های قفس چسبیده و به مرد خیره شده بود. آن سوی کوهی که مرد بر فراز آن بود خورشید در اوج کمال خویش می‌درخشید. از خودش و حسش به این قضیه که قاعدتا خانمان برانداز بود متعجب بود. اما انگار خود را بی‌اراده رها کرده بود تا در جریان این موج پیش برود.

***

 

0 دیدگاه 146 بازدید 2
آیا شما هم به نویسندگی علاقه دارید؟

دیدگاهی ثبت نشده است.

دیدگاهی ثبت نشده است.