تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به این لحظه می باشد

دسته ها :‌ ادبیات , هنر و ادبیات

آن اتفاق عجیب وقتی تو وارد زندگیم شدی-قسمت هفتم

در حالی‌که سعی می‌کرد با خواندن قرآن هیجان قلبش را کاهش دهد گذر زمان را تحمل می‌کرد. منتظر تماس آن مرد بی‌نام بود. رعنا تصمیمش را گرفته بود یا حالا یا هیچوقت! بگذار تا وقتی هست ببیند بیرون این حصار زندگی مکرر و بی‌تغییرش چه دشت‌هایی هست و آیا اصلا هست؟ یا فقط تصور است و خیال.

بالاخره تلفن به صدا در آمد. قرآن را آرام بست بوسید و بلندشد. آب دهانش را قورت داد: الو …

_الو سلام. مرد بود.

_سلام.

_خب چطورین خوبین؟

رعنا نفس آرامی کشید و گفت: خوبم.

مرد گفت: بالاخره چی شد رعنا جان تصمیمتو گرفتی؟

_آره من حاضرم شما را یک جایی ببینم. اما می‌تونم جاشو من تعیین کنم؟

_باشه هر طور تو راحت‌تری.

آدرس یک پارک کنار خانه لیلا را داد و به اصرار لیلا حتی نیمکتش را هم انتخاب کرده بودند. مرد پذیرفت و از او خواست عکس‌هایی را از بچگیش بیاورد.

***

از خانه بیرون زد و در جواب مادر که پرسیده بود کجا؟ با لبی خندان و بشاش گفته بود: به دیدن یکی از دوستان قدیمم، مدت‌هاست ندیدمش. دیروز تماس گرفت. میریم خاطرات قدیمی رو تازه کنیم.

مادر را بوسیده بود و خارج شده بود. اما در کوچه باد سرگردانی و حس شور و شیرین اضطراب و اشتیاقی که دوره‌اش کرده بود لبخندش را با خود برده بود. خود را دخترکی خردسال گمشده در بیابانی برهوت و عظیم می‌دید. حس می‌کرد به طرف کوهی از برف می‌رود که چون فرو ریزد خرابی‌های بسیار در زندگیش در پی خواهد داشت. چرا داشت می‌رفت؟!

نیم ساعتی از ۴ گذشته بود که با بدرقه نگاه‌های لیلا از پنجره به پارک کناری وارد شد. او آمده بود درست سر ساعت. از پنجره حسابی وراندازش کرده بود. جوان باوقاری به نظر می‌آمد و ساده پوشیده بود. درختان را دور زد حالا درست پشت سرش ایستاده بود. کیفش را چنگ زد و چادرش را در مشت فشرد. با صدایی آرام گفت: آقای … ؟!

مرد جوان به طرف صدا برگشت و با نگاهی نافذ گرم و آرام به رعنا نگاه کرد. نگاهی که غرق محبت و مهر بود با آنکه هنوز جوان بود اما موهای شقیقه‌اش به سفیدی می‌زد و چین‌های کنار چشمش عمیق و رنگش روشن و کمی پریده  بود. ریش کوتاه و مشکی داشت.

_سلام.

مرد همچنان که متبسم او را نگاه می‌کرد بلند شد و جواب سلامش را داد و در حالی‌که کمی عقب می‌رفت رعنا را تعارف کرد که بنشیند. رعنا دور از مرد نشست و بدون آنکه به او نگاه کند گفت: خب؟

مرد که تازه از نگاه کردن عمیق و پرمحبت به سراپای رعنا فارغ شده بود به نیمرخش خیره شد و با به یادآوری کسی سرش را تکان داد. زیر لب و آرام گفت: خوشحالم کردی اومدی نمی‌دونستم اینقدر دلم برات تنگ شده باور می‌کنی؟ خب اسم من …

رعنا به شدت سعی می‌کرد مغزش دوباره درگیر آن صدا نشود عجله داشت تا دیدار را سریع تمام کند. پس با بی‌حوصلگی دستش را تکان داد و گفت: فکر کنم بهتره بریم سر اصل مطلب. کف دست‌هایش یخ کرده بود.

مرددر سکوت لبخندی زد: البته چرا که نه!

بعد دست برد و جعبه‌ای جمع و جور را جلوی او گرفت و گفت: بفرمایین رعنا جان. این کل مدارکیه که می‌گفتم و اینجا اول و آخر موضوعه یا شما اینها رو می‌بینید و انکار می‌کنید و هر کدام میریم پی کارمون یا که نه.

رعنا جعبه را گرفت و به آن خیره شد. حس می‌کرد اژدهایی آتشین در جعبه است و وقتی او در جعبه را بگشاید زندگی او را قرار است خاکستر کند! راستی چرا آمده بود؟! نمی‌فهمید. سر جعبه را باز کرد. مرد متبسم و دقیق نگاهش می‌کرد دست‌های رعنا اما می‌لرزید. صندوق پر بود از عکس و زیر آنها تعدادی نامه و یکی دو شناسنامه قدیمی و کهنه.

رعنا به مرد نگاه کرد و دید چه چشم‌های شوخ قشنگی دارد صدایی سرش را پرکرد: «سلام رعنا خانم …» مرد لبخندش را عمیق‌تر کرد رعنا نگاه برگرفت. سریع یکی از عکس‌ها را برداشت و به آن دقیق شد. باید حواسش را روی قصیه متمرکز کند دو باید موقر متین و موجه بماند این عهد او و لیلا بود. اما کسی از آدم‌های توی عکس را نمی‌شناخت. عکس‌ها را ورق ورق نگاه می‌کرد. اما وقتی آخرین عکس دسته جمعی را عقب کشید دلش فرو ریخت. عکس خودش وقتی دو سه ساله بود، با همان موهای لَخت و لپ‌های ورآمده صورتی. پس درسته! خدایا قلبش فرو ریخت.

صورتش داغ شد و چیزی راه گلویش را بست. قسمت بزرگی از ذهنش به شدت مقاومت می‌کرد و واقعیت قصیه را پس می‌زد: «باور نکن، باور کنی می‌دونی یعنی چه؟» باید دورش بزنم. با تندی به طرف مرد برگشت مرد رویش را برگردانده بود و به سمت دیگر نگاه می‌کرد.

_عکس من اینجا چه می‌کنه؟

و وقتی مرد رویش را برگرداند رعنا دید نگاهش غمگین و لفافه‌ای از اشک آن را پوشانده. مرد با تبسم غمگینی نگاهش کرد: مگه قرار بود نباشه رعنای عزیز! پس از مکثی دست برد و عکس‌ها را از او گرفت و جعبه را از روی پایش برداشت و گفت: نمی‌خواهیش پس قبولش نکن.

رعنا جعبه را چنگ زد: اِ چرا اینکار رو می‌کنی؟ مرد دستش را پس کشید و بلند شد دست‌هایش را در جیبش کرد و چند قدم فاصله گرفت. فکر کرد عصبی شده.

رعنا آب دهنش را قورت داد و نگاه از مرد گرفت و دوباره به آرامی و دقت بیشتر عکس‌ها را نگاه کرد. درست که نگاه کرد زنی را دید با ابروهای خودش و همان قد و بالا و در جایی دیگر همان دختر سه ساله در کنارش.

_عکس‌های خودتو آوردی؟

رعنا سر تکان داد. آنها را از کیف در آورد و به طرف مرد دراز کرد. مرد دوباره خندید چال گونه‌هایش نمایان شد. دست‌هایش را از جیبش بیرون نیاورد: من نه تو!دندان‌هایش را به هم فشرد.د لش می‌خواست کله مرد را بکند. «اصلا چرا آمد لعنت به آن صدا.»

بعد از هر دو دسته عکسی برمی‌داشت و مقایسه می‌کرد.تنها فرد مشترک در عکس‌ها همان دختر سه ساله بود و آدم‌های اطرافش در عکس‌ها تغییر می‌کردند دست‌هایش سنگین در جعبه افتاد. سرش گیج می‌رفت. اشک‌هایش که نتیجه اضطراب و هیجان شدیدش بودند و حسابی نگه‌شان داشته بود بالاخره روی گونه‌هایش ریختند.

مرد کنارش نشست سرش را جلو آورد و گفت: خب؟!

او اشک‌های رعنا را نمی‌دید؟ نمی‌دید او چقدر غمگین و عصبانست؟ او، یک مرد غریبه با یک عالمه عکس‌های خانمان‌برانداز! جعبه را روی پای مرد انداخت و بلند شد: به من نزدیک نشو. تو یک دروغگو بیشتر نیستی.

مرد آرام پرسید: و این عکس‌ها؟

_مونتاژه اینها مونتاژه!

و خشمگینانه به مرد خیره شد. مرد اما باز برایش لبخند زد و فقط نگاهش کرد: پس این بود انتخاب تو در برابر واقعیتی که داره وارد زندگیت میشه؟

چیزی روی برگه نوشت و در جعبه انداخت.

_واقعیت؟ چون تو میگی؟

مرد آهی کشید و سر جعبه را بست و آن را روی نیمکت گذاشت و بلند شد و در حالی‌که پشتش به او بود گفت: اینها مال شماست خانم دانایی. شماره تلفن، آدرس و اسم من … و با خنده‌ای ادامه داد: البته اگر دلتون خواست بدونید توشه. من از حالا تا هر وقت دنیا، منتظر جواب شما و آماده همراهیتون هستم و ممنون که اومدین. خداحافظ.

و رفته بود. نگاه مضطرب و داغ رعنا او را تا وقتی که آن دورها پشت درخت‌های بلند پارک گم شد، دنبال کرد. مستاصل خودش را روی نیمکت انداخت سرش را در دست‌هایش گرفت. سعی کرد با نفس‌های بلند و عمیق خشمش را، غمش را و شوکش را کنترل کند.

_من حتی نگذاشتم خودشو معرفی کنه چه ابلهیم من! اوه…

بعد اشک‌هایش را پاک کرد و جعبه را برداشت و به طرف خانه لیلا روانه شد.

****

قند توی دل سهراب آب شده بود. بحث‌شان به جاهای خوبش رسیده بود بالاخره سهراب دلش را یک دل کرده بود و پیشنهاد ماندن درکنار عمو در فروشگاه فرشش را قبول کرده بود و حجره‌های مشهدش را اجاره داده بود. حالا داشت ترتیب یک تاجر تازه کار را می‌داد و آن تاجر هم حسابی وا داده بود. آنقدر معامله سودآوری بود که یقین داشت چشم‌های عمو برق خواهد زد و این یعنی قدم‌های بزرگی به رعنا نزدیک شدن.

به بهانه قدم زدن استکان چایش را برداشت و به سمت پنجره رفت تا تاجر جوان شادی چند جهت سهراب را متوجه نشود. مرد تاجر که خیلی از آن همه حرف‌ها و ‌فرمولهایی که شنیده بود چیزی درست دستگیرش نشده بود گفت: باشه آقای دانایی به امید خدا قبوله و فکر کرد الان سهراب با شنیدن این حرف با خوشحالی و آن فریادهای بازاریابیش سمت او برخواهد گشت. اما سهراب تکان نخورد.

_آقای دانایی، آقای دانایی؟

به سمت او رفت و قیافه سهراب را با تعجب‌ورانداز کرد. استکان به لب‌های سهراب چسبیده بود و چشم‌هایش خیره به پارک پشت دفتر تاجر جوان مانده بود. سهراب رعنا را در کنار مرد جوان دیده بود که با هم حرف می‌زدند و چیزهایی ردوبدل می‌کرد. رعنا! رعنای او! وقتی مرد جوان به رعنا نگاه می‌کرد سهراب دلش می‌خواست قاشق داغی داشت و ترتیب آن چشم‌ها را می‌داد.

_آقای دانایی … او را تکان داد.

_ب بله بله!

_طوری شده؟

_نه. کجا بودیم؟

_من موافقم، البته با همان تخفیف اگر بشه.

سهراب اصلا نفهمید چه رقمی توی چک‌ها نوشته شد. به سرعت از دفتر خارج شد تا درست و حسابی از خجالت آن مردک در آید. اما وقتی به پارک رسید کسی آنجا نبود. خسته و مستاصل در ماشین نشست و سرش را روی فرمان گذاشت. درد در شقیقه‌هایش چنگ می‌کشید. تصمیم گرفت راه بیافتد تا قبل از شروع سردرد وحشتناکی که یادگار مادرش بود در خانه باشد. بعدا راجع به این قضیه تحقیق خواهد کرد.

 

0 دیدگاه 134 بازدید 4
آیا شما هم به نویسندگی علاقه دارید؟

دیدگاهی ثبت نشده است.

دیدگاهی ثبت نشده است.