تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به این لحظه می باشد

دسته ها :‌ ادبیات , هنر و ادبیات

آن اتفاق عجیب وقتی تو وارد زندگیم شدی-قسمت هشتم

لیلا جلویش دوید. حال رعنا خوب نبود رنگ پریده و بهم ریخته بود. لیلا او را روی مبل نشاند و لیوان آبی سرد به دستش داد.

_چیه؟ چی شد؟ چرا اینطوری شدی تو؟

اشک‌های رعنا دوباره روی گونه‌هایش سرخورد: نمی‌دونم‌، نمی‌دونم. و صورتش را بین دست‌هایش پنهان کرد و هق‌هق گریه‌اش بلند شد. لیلا نگران به او خیره شد.

_آروم باش، آروم باش؛ هنوز که اتفاقی نیافتاده درستش می‌کنیم باید ببینیم چکار میشه کرد.

رعنا دفعتا سرش را بلند کرد و با نگاهی خیس و خشمگین به او زل زد: چی؟ اتفاقی نیفتاده! تو می‌فهمی چی میگی. اون الان هزار تا مدرک بهم نشون داد که … که… که من … من …

لیلا دست روی لب‌هایش گذاشت: ششششش. هیچی نگو این آبو بخور بعدا بعدا صحبت کن.

بعد دست برد و جعبه را برداشت و باز کرد. عکس‌های مرد و رعنا در جعبه قاطی شده بود. لیلا چند تا را در آورد و نگاه کرد. شناسنامه‌هایی پاره و کهنه …

_وای! این مامانته؟ چقد خوشگل بوده، تو خیلی مثل اون شدی.

نگاهش به نگاه داغ رعنا گیر کرد و دلش ریخت.

_اِ ببخشید، متاسفم.

رعنا جعبه را از او گرفت و بی‌هیچ هدفی به محتویاتش ور می‌رفت که کاغذی از ته آن بالا آمد. نام و آدرس و شماره تلفنی با خطی زیبا روی آن نوشته شده بود. رعنا به اسم زل زد «حسین ازلی» زیر لب تکرار کرد: ازلی … ازلی … رعنا ازلی

و چشم‌هایش دوباره خیس شد.

_تو داری سخت می‌گیری. اصلا دیگه باهاش حرف نزن سراغشم نرو. اگر هم اومد …

_اون دیگه نمیاد گفت که نمیاد.

_چرا؟ حالا چکار می‌خواهی بکنی؟

صورتش را پوشاند و مستاصل سرش راتکان داد: نمی‌دونم، نمی‌دونم.

ساعتی گذشته بود؛ رعنا آرام‌تر شده بود. عکس‌ها و کاغذها را مرتب کرد و جعبه را برداشت که برود: میرم خونه. دیر برم مامان نگران میشه.

*****

روی تخت نشسته بود و به کاغذی که مشخصات مرد جوان رویش نوشته شده بود خیره شده بود. «دخترک ابله! چی شد؟ چی شد؟ انتخاب شجاعت و جسارت و اون پاره کردن تسلسل زندگیت؟ ای ابله، ای ابله، چکار کنم؟ یعنی برم باهاش تا کجا؟ تا هر جا؟ خدایا!»

سرش را به دیوار تکیه داد. لوستر کوچک اتاقش از باد کولر تکان می‌خورد. اشک‌هایش از دو طرف صورتش پایین می‌ریخت. به حسین فکر کرد و چشم‌هایش. «یعنی اون برادر منه! برادر.. » توی ذهنش کلمه را مزه مزه کرد. می‌توانست برادر داشتن، آن هم یک برادری با این تیپ و شخصیت طعم خوبی داشته باشد. دوباره به شماره تلفن زل زد. «چکار کنم؟ چکار کنم؟ تو که رفتی یک قدم برداشتی یه قدم دیگه هم برو. اون که حرف اول و آخرشو زد و رفت. یعنی واقعا تو نمی‌خواهی حقیقت زندگیتو بفهمی؟ اینکه تا حالا و این مدت کجا بوده؟ تو اینجا چه می‌کنی؟ و مادرت …»

اشک‌هایش را پاک کرد. «آره منطقیش اینه که باید بفهمی این وسط چه خبره!» اما دوباره دلش ریخت.

«توی احمق اصلا می‌فهمی داری چی میگی؟ یعنی بابا و مامان، مامان و بابام نبودن؟ یعنی … یعنی …» عکس پدر به ذهنش آمد: «بابایی»

و دوباره دلش راغم پر کرد. اگر مرد و حرف‌هایش را قبول کند بابا را از دست می‌داد و اگر پدر را انتخاب می‌کرد … پس حقیقت زندگیش، هویتش چی می‌شد؟ کمی دیگر عمیق‌تر فکر کرد: «بهتره با این پسره قرار بزارم فعلا قضیه رو پنهانی و مسکوت دنبال می‌کنیم تا وقتی … تا وقتی که چی؟» اینکه چه اتفاقی مثلا قرار است بیفتد؟ مگر نیافتاده بود. دستش کمی به طرف قلبش حرکت کرد و اینکه مگر بین او و خانواده‌اش را صاعقه نزده بود؟ تا کی مثلا رعنا خانم؟! و در انتهای مجادله این قلبش بود که بر مغزش فائق آمد: «درسته باید دقیق و روشن قضیه رو بهم حالی کنه.»

به سرسرا سرک کشید. آره مادر هنوز حمام بود. گوشی را برداشت و به اتاقش رفت. در رابست و شماره گرفت. بوق سوم کسی گوشی رابرداشت. پیرمردی بود!

_الو بله.

_الو سلام پدرجان با … با اقای ازلی کار داشتم.

_با حسین؟

_بله.

_بگم کی هستی؟

ماند چه بگوید؛ آب دهانش را قورت داد: بفرمایین رعنا دانایی.

_دانایی؟ می‌شناستتون؟

_اووم بله، بله فکر می‌کنم.

_باشه.

و گوشی را گذاشت تا حسین را صدا بزند. رعنا چند نفس عمیق کشید. صدای حسین آمد: بله؟

_سلام آقای ازلی.

_سلام خانم دانایی! طوری شده فرمایشی داشتین؟

یک آن از ذهنش گذشت: «عذرخواهی کنم یا نه… نه؟»

_بله، عرضی بود اگه ممکنه می‌خواستم مجدد ببینمتون، ممکنه؟

مرد کمی سکوت کرد: برای چی می‌خواهی منو ببینی؟

_نمی‌دونم، برای همین ندونستنه، نمیشه؟ نمی‌خواهین؟

_هوم، مگه من به شما نگفتم که هر وقت خواستین من هستم. پس معلومه که میام. کجا؟

_اگر براتون اشکالی نداره همون جای قبلی و امروز عصر.

_باشه.

_ممنون.

_دیگه امری نیست؟

_نه، عرضی نیست.

خداحافظی کرده بودند. پیشانی و شقیقه‌هایش را عرق سردی پوشانده بود. انگار «حسین» فکرش را تصحیح کرد «اون مرد کمی دلخور بود و سرد و آرام. باشه باشه، درست میشه . عصری ببینم چی میشه.»

*****

به مادر گفت به کتابخانه می‌رود و به طرف پارک راه افتاد. این بار لیلایی در کار نبود. دلش قرص‌تر شده بود. وقتی به نیمکت مورد قرارشان نزدیک شد مرد سرش پایین بود و چیزی می‌نوشت. کمی ایستاد و سعی کرد درست نگاهش کند. «برادر … برادر بزرگ من، یعنی این مرد برادر منه؟ کیه؟ کجا بزرگ شده چطوری؟»

مرد یکدفعه به طرفش برگشت و نگاه رعنا را در نگاه خود نگه داشت. رعنا دستپاچه سلام کرد. نگاه مرد از چشم‌های رعنا رد شد و تا کفش‌هایش پایین خزید. بعد کمی بلند شد: سلام بفرمایید.

رعنا از دفعه قبل کمی نزدیک‌تر به مرد نشست و این از نگاه مرد دور نماند. تبسمی کرد و به نیمکت تکیه زد: خب من در خدمتم.

_بله، ببینید آقای ازلی نمی‌خوام مثل یک احمق بااین قضیه برخورد کنم گرچه دفعه قبل کم و بیش این کار رو کردم.

_اوهوم …

_شما باید … یعنی من اومدم درباره گذشتم بیشتر بدونم. اینکه چرا من و یعنی ما با هم نموندیم، پدر و مادرمون کی بودن و الان کجان؟ و شما چرا یکدفعه اومدین سراغ من؟

به حسین نگاه کرد. حسین اما درحالی که با خودکارش بازی می‌کرد گفت: اگرچه حدسم درست بود ولی باز هم امیدوار بودم که سئوالاتت چیزهای دیگه‌ای باشن.

_مثله؟!

_این قضیه مال تو هست و من یا شاید فقط تو.

_چی؟ یعنی چی؟!

حسین رویش را برگردانده بود بادی که توی صورتش می‌خورد موهاشو بهم می‌زد.

_ببخشید متوجه نمیشم.

_باشه، یک فرصت دیگه؛ یک سوال دیگه بپرس. سریع! نداری من برم

کمی بلند شد. رعنا ناخودآگاه دستش رو جلو برد تا لباس مرد را چنگ بزند. دستش در هوا ماند. گیج شده بود: صبر کنید، صبر کنید. یه کم مهلت بدین.

مرد نشست و دوباره شروع به بازی با خودکارش کرد: باشه.

رعنا ناخونهایش رابهم می‌مالید. نمی‌فهمید منظور مرد چیه. زیر چشمی نیمرخ مرد را نگاه کرد: «دخترک ابله ولش کن بره. تو رو گذاشته سرکار.» مرد تبسم نرمی کرد. «یعنی باید چی بپرسم؟» یکی انگار تو مغزش گفت: «بپرس چرا اومدی سراغ من. اِ اینو که پرسیدم. نه یه طور دیگه به این مفهوم من حالا باید چکار کنم؟ آهان.»

سرش را کمی بالا آورد: می‌خواستم بپرسم چرا اومدین سراغ من؟ آیا من باید کار خاصی انجام بدم؟

مرد انگار راحت شده باشد با خنده به طرفش برگشت: آره یک کار خاص.

صورتش باز شد. رعنا دلش می‌خواست بپرسد چکار، ولی می‌ترسید مرد دوباره بخواد که برود پس فقط نگاهش کرد. مرد بلند شد و کمی قدم زد و به برگ‌های بالای سرشان که توی باد تکان می‌خوردند نگاه کرد: قشنگه نه!

رعنا با چشمانی خیره نگاهش می‌کرد.

_باد رو میگم. درخت رو، این پارک رو و آدمهاش و این نیمکت و من و تو.

نگاه رعنا مستاصل شده بود فقط مرد را نگاه می‌کرد؛ «فکر کنم هذیون میگه، این چه ربطی به قضیه من داره خب؟!»

جلوی رعنا سر پا نشست: من دارم جوابتو میدم رعنا خانم، تو پرسیدی قراره چکار کنم و من دارم میگم «زندگی» با اون عکس‌ها، با اون جعبه، با من، با این ماشین‎ها که دارن تو خیابون میرن، با اون بچه‎های توی پارک، با پدر و مادرت همینطوری که هستن یا هر طوری که بودن، با همش زندگی کن … همینطوری که سراغت اومده.

_شما … شما زیاد خیالبافی می‌کنین.

حسین خندید و با نگاه روشنی فقط نگاهش کرد: یعنی چی؟ یعنی خلم؟

_نه! خودتون نه فقط آدم‌ها رو خل می‌کنین.

بعد بلند شد: من تمام اون عکس‌ها رو آتیش می‌زنم شما یک مزاحمه …

_روانی هستم نه؟

می‌خواست بگه آره اما دندان‌هایش را بهم فشرد و رویش را برگرداند و رفت. نمی‌دانست چرا در دور شدن از مرد انگار صدای پاره شدن تدریجی اتصالی را به صورت رنج‌آاوری می‌شنود. به پشت سرش نگاه کرد. مرد ایستاده بود و متبسم دور شدن او را نگاه می‌کرد؛ رعنا رویش را برگرداند «اوه! باور کن روانی بود. خدایا!» سرعت گرفت و از پیچ پارک پیچید.

****

هر چه سعی می‌کرد مغزش یاری نمی‌داد. درسش را نمی‌فهمید دوباره به مرد فکر کرد و نگاه آخر او، مرد و خنده‌اش. مانند کسی بود که انگار می‌دانست او دوباره برمی‌گردد. خم شد و جعبه را از زیر تخت بیرون کشید. دوباره عکس‌ها را ورانداز کرد. فکری به ذهنش رسید؛ چند عکس از عکس‌های خود و مرد را انتخاب کرد و در اولین فرصت آنها را به یک عکاسی برد و از او خواست ببیند می‌توان مونتاژ بودن یا نبودن‌شان را معلوم کند. گرچه کمی انتظارش را داشت اما باز جواب برایش شوک‌آور بود: «نه! مونتاژ نیست.» رعنا همانجا روی مبل نشست و سرش را در دست گرفت: «می‌خواستین باشه؟» خانم توی عکاسی پرسیده بود

_نه! ممنون و بلند شد و رفت.

توی دانشگاه اصلا چیزی به اسم درس خواندن برایش اتفاق نمی‌افتاد. نمی‌دانست این قضیه غیرمعمول چی بود که تلپی افتاده بود توی زندگیش.

_چته تو؟ دوباره چرا بغ کردی؟ طوری شده؟ لیلا بود.

_اوهوم.

_چی شده؟

_دوباره رفتم دیدنش.

_راستی؟ کی؟

_چند روز پیش ..

_خب؟

_مثل نمی‌دونم این طالع بینا … مثل این … یکی تو ذهنش گفت خُلا …

_چه می‌دونم ولش کن.

_خب مثل طالع بینا چی؟

_حرف می‌زد، حرف‌های عجیب غریب. بهش میگم اگه خواهر توام بابا ننه‌ام کو؟ تو تا حالا کجا بودی؟ میگه بیا با درختا با ماشینا زندگی کنیم!

لیلا گفت: چی!

و طبق عادتش زد زیر خنده و غش‌غش خنده‌اش همه را متوجه آنها کرد.

_اِ کوفت چه خبرته!

توی آدم‌هایی که نگاهشان کردند مدنی هم بود. لحظه‌ای نگاه رعنا با نگاه مشکی مدنی تلاقی کرد. انگار کمی دلخور بود. رعنا خودش را جمع وجور کرد و به پهلوی لیلا زد. لیلا اما بی‌قیدانه تا ته خنده‌اش را مصرف کرد و در بین خنده‌های مقطعش می‌پرسید: خب حالا اینا یعنی چی؟ زندگی با درخت، با ماشین …

یکدفعه اتفاق افتاد. دنیا را سکوت گرفت. به روبرو خیره ماند، مرد را دید، آن دور کنار نیمکت. در آن عصر که او را نگاه می‌کرد. انگار مفهوم حرف‌هایش چون موج آبی سرد وارد اندیشه‌اش شد: «زندگی کردن با قضیه یعنی با ترس آمده‌ای، برای دفاع یا حمله. اینجا برای درک مفهوم واقعی زندگی نه شمشیر به کارت می‌آید نه سپر می‌خواهی. فقط بخواه و بپذیر. یعنی …»

_چی؟ صدای تیز لیلا را ناگهان شنید. نگاهش کرد.

_این یعنی یعنی‌ها چیه هی میگی؟

دوباره نگاهش به مدنی افتاد. با چه عشقی به او خیره شده بود چه نگاه گرمی. آنقدر از این کشف ذهنی گیج بود که حواسش از نگاهش که روی مدنی ثابت مانده بود غافل شده بود. یکدفعه تصویر دوباره مرد _حسین_ مثل صاعقه‌ای بین او و نگاه مدنی درخشید. رعنا تکان کوچکی خورد.

لیلا گفت: نه، خل بودی چل هم شدی حواست هست مدام هذیان می‌فرمایید.

_بلند شو بریم.

و راه افتاد.

_اِکجا دختره‌ی….و به دنبال رعنا دوید.

مدنی نفس حبس شده‌اش را بیرون داد و گرم از نگاهی که از او دریغ نشده بود لبش را گزید.

*****

0 دیدگاه 168 بازدید 1
آیا شما هم به نویسندگی علاقه دارید؟

دیدگاهی ثبت نشده است.

دیدگاهی ثبت نشده است.