تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به این لحظه می باشد

دسته ها :‌ هنر و ادبیات

اتفاق عجیب.وقتی که تووارد زندگیم شدی.قسمت دوازدهم

قسمت دوازدهم.
رویش رابرگرداند وسرش را به دستانش تکیه داد انگشتانش درموهایش زیر مقنعه فرورفت ویکهو خندید اول ارام وبعد تندورساو سرش را تکان میداد اما رعنا همانطور ارام نگاهش میکرد .همانطور که حنده اش را یکهو شروع کرده بود دفعتا انرا تمام کرد.به طرف رعنا برگشت وبه چشمهایش نگاه کرد.وفهمید رعنایی که میشناسد اکنون تمام قدرتش رابرای این رودر رویی واین حرفها درخود جمع کرده است برای دفاع ازعشقشومنطق وانتخابش :نتیجه میگیریم رعنا خانوم خیلی وقته که ازدست رفته واز دست کسی هم کاری ساخته نیست .کلک کنده والضالین.لیوان اب را گرفت وسر کشید وانرا در سطل پراند “یه آبم روش!نه رعنا جان؟!
اما رعنا کم کم داشت قدرت وجذبه ای را که درخودش جمع کرده بود رااز دست میداد دلش میخواست از دردی که در سرتاسر وجودش ریشه کرده انهم درطی چند روز برای لیلا زار بزند.لایه اشکی چشمهایش را پوشاند اما درجواب لیلا چیزی نگفت .لیلا به نیمکت تکیه زد وگفت:خب خانم مدیر خانم سرپروایزر پروژه!مثل اینکه تو قصه شما ما نمیتونیم یه ادم حسابی باشیم باخرواری از حرفهای قلمبه سلمبه باید یارومی روم باشیم یازنگیِ زنگ خب .جنابعالی چطور کارمندی برای استخدام مدنظرتونه .کارِت به کفن که نمی افته که قرار باشه تعداد تکه هاشو بدونیم.برای گزینشواستخدام میگم ها!
رعنا خندید لیلا جواب مثبت داده بود.انگار اتشی که هنوزمیرفت که روشن بشود خاموش شده بود.پس دست برد واورا دراغوش کشید وخودش رادربغل اورها کرد وگذاشت اضطراب وترس ودردی که در سراپای وجودش میدوید بصورت قطرات پی در پی اشک از چشمانش سرازیر شود.لیلا هم گذاشت که تاته احساساتش را بروز دهد.
ساعتی گذشته بود کلی باهم حرف زده بودند وحالا میرفتند تا به قرار ۵شنبه با حسین برسند حالا دیگر لیلا عضو گروه دونفرشان شده بود.از دانشگاه که بیرون امدندمدنی خودش را شتابان به انها رساند وراست جلوی رعنا ایستاد .رعنا ولیلا هردو متعجب اورا نگاه کردند. مدنی باهمان چشمان مشکی دقیق وموهای سیاه مجعد کمی برافروخته به چشمهای رعنا زل زده بود دفعتا یک قدم جلوتر امد وقبل از انکه رعنا فرصت عقب رفتن پیدا کند دست بردو کیف وچادر رعنا را چنگ زد واورا نزدیک خود نگه داشت سرش را جلواورد وشمرده ومحکم گفت:باتو هیچ مدل دیگه ای نمیشه حرف زد.سُری وفرار میکنی.نگاهامم که نمیبینی.دارم از دستت خل میشم .اومدم حرف رو واضح بزنم وجوابتو واضح بشنوم.
خانم بی احساس بی تفاوت متاسفانه دوستداشتنی …من..بهت علاقه دارم .برام مهم شدی…اغلب تو فکرتم. اگه درک میکنی تو  بهش میگن عشق  …وابستگی داغون کن. خواستن یکی تا هر جای زندگی …سرش به اندازه خطرناکتری پایین اورد…من دوستت دارم .برگشتی هم نداره یه فکری براش بکن جوابی …احساسی…هرچیزی…که نجاتم بده… ودندانهایش را بهم فشرد .نگاههایشان درهم خیره مانده بود. رعنا گیج بود …که ناگهان کسی مدنی راازپشت به عقب کشید وقبل از انکه کسی چیزی بفهمد یک سیلی محکم به اوزد انطور که مدنی به تنه درخت کنارخیابان خورد.رویش را که بگرداند مردجوان خشمگینی
رادید که نفس نفس میزد .رعنا با چشمهایی گشاد به سهراب خیره شده بود او!اواینجا چه میکرد؟لیلا سرش را جلو اورد وگفت:این شوالیه خوشپوش محافظ شما دیگه کیه؟مدنی سهراب را نگاهی کرد وبعد پرسشگرانه به رعنا “این همان مردبود؟
رعنا خشمگین شد.او کی بود که برای مسائل او اقابالاسری میکرد..درعرض ثانیه ای جلو امد ودر سینه سهراب ایستاد.:تواینجا چکار میکنی؟سهراب انقدر از دست رعنا خشمگین بود ومدام تصویر ان نیمکت نشستنهایش باان مرد خوش چهره شب وروز جلوی چشمش رژه میرفت که دیگر تحمل یکی دیگر را نداشت پس کنترلش راازدست داده بود.
_کی از تو خواسته بود که مراقب من باشی .
لیلا سریع حدس زد این پسر کیست فورا جلو امد دست رعنا را گرفت واوراعقب کشید:اِه!زشته .این چه طرز حرف زدنه. سهراب کمی مکث کرد دندانهایش رابهم فشرد وبدون انکه چیزی بگوید در حالیکه برای مدنی چشم غره میرفت از انها دور شد.
مدنی حرکت کرد که برود.واز کنار رعنا رد شد .رعنا اور ا صدازد خشمگین وبرافروخته بود:واما شما !جواب شفاف ..راه نجات میخواستین؟!
مدنی بطرف رعنا برگشت وبا چشمانی غمگین اورانگاه کردومنتظر جوابی که میدانست چه خواهد بود ایستاداما قبل از انکه رعنا حرفش راادامه دهد لیلا که حال خراب مدنی را دیده بود.سریع وسط پرید دست رعنا را گرفت واورا بسمت دیگر کشید ودرهمان حال مدنی را بسمتی دیگر هول داد که برودوگفت:یاالله راه بیفت.یک کلمه دیگه هم حرف بزنی خودم میکشمت.این رو بعنوان مدیر عامل شرکت دونفرمون دارم بهت میگم.شاید دوست داشته باشی بدونی که من غیراز کفن کردن یه چیزایی هم درمورد خفه کردن وخاک کردن هم بلدم.ورعنا برافروخته وورامده را به سمت دیگر خیابان برد.
برای مدنی ضربه ای که رعنا بقلب به وجودش زده بود خیلی خیلی سنگینتر از سیلی سهراب عمل کرده بود انقدر حال داغونی داشت که وقتی بخانه رسید پدر وبرادرش که درحال بیرون رفتن بودند ایستادند وباتعجب وراندازش کردند :چیزی شده بابا !علی؟
مدنی سرش را بالا گزفت پدر را دید وبعد برادر را ودانست بخانه رسیده است چطورش را نفهمیده بود فقط بارنگی پریده وبدنی لرزان. بدر خانه تکیه کرد وگفت:چیزی نیست.دوباره میگرن شدم.دوباره!
پدروبرادرش باتعجب بهم نگاه کردند :توکه میگرنی نبودی
_راستی وبداخل خانه خزید.محمد برادرش به پدرگفت :شما برید .من ببینم چی شده. یه کم تو احوالاتش بودم این اواخر .
واوهم بداخل خانه رفت.
*******************************************************
سلام.دوست عزیز
اگراین داستان را حداقل تا سه قسمت پی در پی دنبال کرده اید. ممنون میشوم اگر دلیل پی گیری خود را بنویسید. اگر شخصیتها بوده اند کدام شخصیت.
یاروال اتفاقات.
یا روند داستانگویی.
صمیمانه از پاسخ شما متشکرم.شهلا.

0 دیدگاه 26 بازدید 2
آیا شما هم به نویسندگی علاقه دارید؟

دیدگاهی ثبت نشده است.

دیدگاهی ثبت نشده است.