تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به این لحظه می باشد

دسته ها :‌ ادبیات , دلنوشته , لحظه های خودمونی , هنر و ادبیات

بعد از ظهرهای جمعه

بعد از ظهر های جمعه هول و هوش ساعت هفت منتظر تماسش بودم

زنگ می‌زد و کلی شاکی بود!

می‌گفت: نمی‌بینی هوا چقدر لعنتی شده؟!

تو فکر نمی‌کنی شاید من دلم قهوه می‌خواهد؟!

شاید من دلم می‌خواهد وسط خیابان کلافه‌ات کنم!

اصلا دلم می‌خواهد بازویم را نیشگون بگیری!

واقعا که چقدر بی‌فکری …

آنقدر می‌گفت تا بگویم: یک ساعت دیگه دم در کافه …

عزیزم بعد از ظهر جمعه است. هوا هم که لعنتی شده احیانا من نباید به تو زنگ بزنم؟!

احیانا دلت دیوانه بازی نمی‌خواهد؟!

هر چند مدت‌هاست نمی‌آیی اما من مثل هر هفته آماده شده‌ام.

یک ساعت دیگ دم در کافه …

 

0 دیدگاه 183 بازدید 5
آیا شما هم به نویسندگی علاقه دارید؟

دیدگاهی ثبت نشده است.

دیدگاهی ثبت نشده است.