تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به این لحظه می باشد

دسته ها :‌ دلنوشته , هنر و ادبیات

بهشت موعود

در پستوی خیالم اوجی را به انتهای پرواز نظاره می‌کنم و مبهوت و سرگردان از این که پایان این جاده‌ی بی‌انتها کجاست پیش می‌روم. باید به جلو رفت! پاهای خسته‌ام را لحظه‌ای آرامشی نیست؛ لحظه‌ای برای حسرت و تامل نیست؛

از خود می‌پرسم به کجا؟ اما افسوس که ندانستن بس آسان‌تر است از دانستن و برای دانستن باید بها داد و باید پرداخت کرد. اکنون که در کالسکه تقدیر نشسته و موسی‌وار خود را به دست امواج زندگی سپرده‌ام نمی‌دانم که سرنوشت مرا به تجلی‌گاه تخت پاشاهی فرعون خواهد کشاند یا تا انتهای بهشت موعود بخت مرا یاری خواهد کرد.

هرچه باشد می‌دانم این سفری است برای شناختن و یافتن و از نو شدن. پس باید به جلو رفت! حتی زمانی که در بیابان بیراهه گم شده‌ایم هنوز امیدی است به وجود ستاره‌ای چشمک زن که با روشنای وجودش در پستوی ذهن‌مان جرقه‌ای را روشن کند. آن گاه این ذهن‌مان است که مانند چراغی فروزان ما را به خود فرا می‌خواند تا دیگر در ناکجای دیار نیستی سرگردان نباشیم!

2 دیدگاه 152 بازدید 1
آیا شما هم به نویسندگی علاقه دارید؟

۲ دیدگاه

  1. p.g.enola says:

    بسیار عالی…

۲ دیدگاه

  1. p.g.enola says:

    بسیار عالی…