تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به این لحظه می باشد

دسته ها :‌ شعر , هنر و ادبیات

به مناسبت میلاد پیامبر(ص)

                 « خورشید شب »
تا در افق خوابید و پنهان گشت خورشید

از دامن صحرا نمایان گشت خورشید

این یک، کنایت می‌زد آن را با ظهورش

و آن یک  شده  مات از شب بی‌مهر و نورش

«اُمّ القُری» را مهبط لاهوتیان دید

دریای انجم، مهر را  هم در میان دید

یا لَلعجب! خورشید و بر گِردش ستاره؟

کس دیده خورشیدی کند  مَه را دو پاره؟!

باران انجم  ریخت بر صحرا تو گویی

از  نور پیدا شد یکی دریا تو گویی

کرّوبیان مات و ملائک محو صحرا

لیکن زمین را خواب برده زیر و بالا

*****

برخاست ناگه این ندا ها در میانه

از مشعر و از مروه، از هجر وز خانه

کاینجا یدبیضا دو باره می‌درخشد

خورشید با ماه و ستاره می‌درخشد

قندیل نور آویخته، روز است اینجا

شب تا ابد بگریخته، روز است اینجا

اینک خبر از صبح صادق می‌دهد باز

«عیسی» است کو در جسم مرده می‌دمد باز

این دست، ایوان جهالت می‌شکافد

او پردۀ دیرین ظلمت می‌شکافد

آری، نشان از دست «ابراهیم» دارد

بتهای نادانی ز نامش بیم دارد

این رهنمای کشتی «نوح» است یاران

طوفان او راه تباهی بست، یاران

گو «خضر» را آب حیات اینجاست اینجا

سرچشمهٔ  نیل و فرات اینجاست اینجا

«یونس» کنون بیرون شده از کام ماهی

یعنی به هم پیچیده طومار سیاهی

زندانی مصر است کاکنون بازگشته

بینایی چشم جهان آغاز گشته

همراه «ادریس» است او در «لیل اسری»

بالاتر از «جبریل» تا سر حدّ «اَدنی»

«آدم» نبود و او بشیر آدمی بود

فرّ «سلیمان»” بین و زیبا لحن «داود»

«فرعون» را گو بهر تو دریا گشوده است

«نمرود» را گو آتشت سردی نموده است

تاج ستم از تارک عالم نگون شد

تخت تبهکاریّ و خواری واژگون شد

می‌آید اکنون بر فراز لشکر فیل

“طَیراً ابابیل” و به نوک بگرفته «سِجّیل»

او می زند زخم تبر بر «لات» و «عُزّی»

فرق «هُبَل» را می شکافد بی‌مهابا

این است کو «سنگ سیه» را کار بگذاشت

مرهم به زخم عالم بیمار بگذاشت

با نام او زینت شده معنای «لولاک»

یعنی برای اوست طرح خلق افلاک

اسب شرف را او به زیر پای دارد

آزادگیّ و صدق اینجا جای دارد

این زاده، پُر دارد فضیلت‌های دیرین

در کف، عنان زهره و بهرام و پروین

اندر «بهار اولین» کاین ماه باشد

اینک “بهار آخرین” در راه باشد

بشنو کنون با جان ندای «تفلحوا» را

هم «لا اله» و هم نوای «تفلحوا» را

*****

آری، ندا می‌داد همچون نفخ در صور

خورشید کاذب، همچنان وامانده مهجور

آن شب شبی بود آنچنان روشن که بر روز

می‌زد کنایه: هان بخیز و آتش افروز!

تا در افق خوابید و پنهان گشت خورشید

از دامن صحرا نمایان گشت خورشید

                             (م. ه. قاصد)

0 دیدگاه 157 بازدید 1
آیا شما هم به نویسندگی علاقه دارید؟

دیدگاهی ثبت نشده است.

دیدگاهی ثبت نشده است.