تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به این لحظه می باشد

دسته ها :‌ دلنوشته , لحظه های خودمونی , هنر و ادبیات

تردید

زمان در گذر است و ما به تماشا نشسته‌ایم … ای داد از روزهایی که می‌گذرند و ما همچنان سردرگم هستیم … روزهایی که در ثانیه به ثانیه آنها می‌توان شگفتی خلق کرد.

چه نشسته‌ایم که عمر رو به زوال است و بخت زندگی کردن در این دنیا فقط یک بار است. من با خودم در حال چانه زدن هستم. عجیب است همه چیز می‌خواهم و دنبال هیچ کدام‌شان نمی‌روم؛ نمی‌دانم ایراد از خواسته‌های من است یا واقعا بی‌اراده هستم. خیلی از کسانی که اطرافم هستند همین مشکل را دارند اما خیلی‌هایشان هم به نظر راحت می‌رسند. وقتی نگاه می‌کنم می‌بینم در یک مسیر حرکت می‌کنند و به هیچوجه از آن خارج نمی‌شوند، اما خود من هیچگاه پایبند یک مسیر نبودم و همیشه یک طوفان ذهنی مرا از مسیرم خارج کرده و به مسیری دیگر سوق داده است.

این چه تقلایی است که ذهن آشفته من به دنبال آن است، واقعا چه می‌خواهم از این دنیا؟! چه چیزی هدف من و استعداد من است؟ نمی‌دانم. می‌خواهم بیندیشم … خدا قوت تاکنون کجا بودی؟

در سن ۲۹ سالگی‌ات هستی دختر! تاکنون در خواب بودی که نفهمیدی همچون گردی در باد می‌رقصی و هر دم جایی اتراق می‌کنی تا به خودت می‌آیی و می‌خواهی سازگار شوی یکهو باد دیگری می‌آید و تو را در جایی دیگر می‌نشاند.

افسار زندگی‌ات را در دست بگیر، دیگر وقت آن است که به خودت بیایی. بس است هر چقدر سعی کردی همه علایقت را امتحان کنی و نصفه و نیمه همه را رها کردی؛دست بردار … قدری بیندیش و ببین در عالم حقیقی وجودت چه می‌گذرد و واقعا گرایشت به چیست؟

دیر است؟ نمی‌دانم … ولی اندیشه‌‌ای به سراغم آمده که مرا از هر چه بی‌هوا بودن است آزرده و اکنون دلگیرم از همه ثانیه‌هایی که می‌خواستم به زور آنچه باشم که نمی‌توانم یا اصلا علاقه عمیقی ندارم.

دیر است؟ نمی‌دانم … ولی چند وقتی است کسی در گوشم زمزمه می‌کند که بس است دست بردار و تصمیمی بگیر برای ادامه مسیرت.

کلافه هستم اما شاید این کلافه بودن خوب باشد. شاید به خودم آمده و می‌خواهم سر به راه شوم. شاید می‌خواهم یاد بگیرم که مقید باشم و ثبات داشته باشم. شاید می‌خواهم یاد بگیرم که فرصت‌های جوانی همیشگی نیست و نمی‌توانم به بهانه‌ی جوانی و روزهای آینده همه چیز را امتحان کنم.

دیر است؟ شاید دیر باشد ولی ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است … آه از این ضرب‌المثل‌هایی که دختر سر به هوایی مثل من را گمراه می‌کند. چرا این جمله به ذهنم رسید! بدم می‌آید وقتی فقط این مفهوم را به من القا می‌کند که باز هم فرصت داری و هر وقت خواستی می‌توانی دوباره ماهی بگیری، نمی‌خواهم. عجیب است همه چیز را به نفع خودم تمام می‌کنم. چرا سر به راه نمی‌شوم؟ یک جمله مرا دوباره وسوسه می‌کند.

ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است اما فرض کن دیگر نایی برای ماهیگیری نداشته باشی یا فرض کن صید تو آن چنان چنگی به دل نزند؛ این بار سعی کن ماهی‌ات را به موقع از آب بگیری تا تازگی‌اش را با تمام وجودت احساس کنی، تا خسته نشدی ماهی‌ات را بگیر؛ تا صیادان دیگر ماهی‌های فربه را صید نکرده‌اند ماهی‌ات را صید کن.

هم اکنون تصمیم بگیر و بیندیش. در خلوت خودت بیندیش، هیچ کاری انجام نده جز اندیشیدن. به همه راه‌هایی که رفته‌ای و راه‌هایی که دلت می‌خواهد بروی بیندیش.

بیندیش … به خودت به هر آنچه تاکنون کردی. دیر نیست اگر این بار بیندیشی و دست به کاری بزنی که آغاز جوشش چشمه زلال قلبت باشد. قلبم می‌لرزد، می‌ترسم. چرا اینقدر محافظه کار شده‌ام؟ من که خیلی بی‌پروا بودم. این سبک از زندگی برایم غریب است و مرا می‌رنجاند.

می‌دانم اما تغییر کردن سخت است و این ذات تغییر کردن است و این احساس تو درست است اما بدان همیشگی نیست. این حسی که به سراغت آمده حس خوبی است و مطمئنا برایت راه‌حلی هم به همراه دارد؛ شک نکن، ادامه بده و یک بار برای اولین بار در تمام عمرت یک جا بنشین و قبل از هر تصمیمی فکر کن.

همه جوانب را بسنج؛ همه توانایی‌هایت، استعدادت، زمانت، هزینه‌هایت، شرایطت را در ترازوی قضاوت بگذار و این بار با تمام وجودت به قضاوت بنشین و بگذار یک بار در تمام طول عمرت محافظه کار باشی و یک تصمیم درست بگیری.

بس است هر چه افسارت را به دست دنیای خیالات و توهمات دادی. اکنون برخیز و در مسیری گام بگذار که انتهایش برای فراغت خاطر بیاورد و زندگی‌ات را از این تلاطم نجات دهد.

0 دیدگاه 188 بازدید 2
آیا شما هم به نویسندگی علاقه دارید؟

دیدگاهی ثبت نشده است.

دیدگاهی ثبت نشده است.