تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به این لحظه می باشد

دسته ها :‌ هنر و ادبیات

حفره ی خیابان بیست و دوم – بخش دوم/ سرخپوست نزدیک به تجربه ی مرگ

اولش همه چیز سیاه بود. سیاه ِ سیاه، مثل شبهایی که ماه نیست. بعد کم کم چشمهایم عادت کرد و نورهای ریزی را دیدم و بعد آدم ها را دیدم. دختری که موهایش را پسرانه کوتاه کرده بود کنار صندلی چرخ دار پسری که همه ی موهایش ریخته بود در هوا غوطه ور بود. نمی شود از واژه ی دیگری برای شرح موقعیت ما در آن حفره استفاده کرد. ما در آن حفره غوطه ور بودیم. سقوط نمی کردیم فقط غوطه ور بودیم. نوزادی که در اتوبوس گریه می کرد، می خندید و به دنبال پستانکش سر می خورد. مادرش و خانوم زیبای صندلی جلویی من با دو آقای دیگر در گوشه ای دیگر گپ می زدن و می خندیدند و دور هم می چرخیدند. در آن لحظات با خودم می گفتم “خوب دیگه از این جالب تر نمی شد دیگه باید برم مغزمو جراحی کنم با این خوابایی که می بینم”.  “آقای هَچ؟” یک نفر داشت مرا صدا می زد. سعی کردم دور بزنم و ببینم چه کسی در این حفره ی عجیب غریب مرا شناخته است. کراواتم که جلوی دیدم را گرفته بود کنار زدم. خودش بود آقای ناشر عزیز که با تلفن بد موقعش مرا اینجا گیر انداخته بود. نمی دانم چرا فکر می کردم هنوز برای چاپ کتابم به او احتیاج دارم. مغزم هنوز شرایط درون حفره را درک نکرده بود. لبخندی مصنوعی زدم و گفتم: ” اوه سلام آقای رابینسون شما اینجا چی کار می کنید”

– بازی سرنوشت باب بازی سرنوشت اومدم یه دوری بزنم و از قهوه فروشی خلیج یه قهوه بگیرم تا تو برسی که این اتفاق افتاد.

– شما فهمیدید اینجا چه خبره؟

– زندگیه باب زندگی، یه غوطه وری ناتموم.

– چی؟

– حالا کم کم می فهمی. بیا در مورد کتابت صحبت کنیم.کتاب خوبیه واقعا خوبه، اولش که خوندم نفهمیدم ولی بعدش خانومم خوند و عاشقش شد.ولی کمی سیاه نمایی نمی کنی؟

– سیاه نمایی؟

آقای اندرسون جوری که انگار کرال سینه می رود از من دور شد و چند متر آن طرف تر برگه کاغذی را که معلق بود را قاپید و دوباره به طرف من برگشت. چیزی نمانده که به خاطر سرعت بالایش به من بخورد که او را نگه داشتم.

– ممنون باب. آها داشتم می گفتم منظورم از سیاه نمایی چیه ببین. از همین پاراگراف اول شروع می کنی بزار برات بخونم شاید متوجه شی.

“سرخپوست نزدیک به تجربه ی مرگ نوشته باب هَچ

سرخ پوست بودن یکی از سخت ترین کارهای ممکن بود. مخصوصا بعد از اینکه سفید پوست ها پایشان را به سرزمین ما گذاشتند. آنها بوفالوهای ما را شکار کردند. زمین های ما را گرفتند و به همین ها هم قانع نبودند. آنها می خواستند که ما نباشیم. آنها فقط همه چیز را نمی خواستند. آنها نمی توانستند وجود ما را تحمل کنند. انگار ما جای آنها را تنگ کرده بودیم. از آن سوی اقیانوس آمده بودند و معتقد بودند ما جای آنها را در این سرزمین وسیع اشغال کرده ایم.”

– می بینی چیزهای منفی و منفی و منفی

– آقای رابینسون فراموشش کنید اون داستان رو بگید حالا باید چی کار کنیم؟ اینجا کجاست؟

– باب عجول نباش بیا رو داستانت تمرکز  کنیم

– اینجا کجاست؟

– تو باید بدونی

– من؟

– آره، این داستان توعه

– من باید چی کار کنم

– خیلی سادس باید تمومش کنی. حالا می شه بریم سر وقت سرخپوست؟

– نه من نمی فهمم چی می گید؟

– می شه بگی امروز به بیشترین چیزی که فکر کردی چی بودی؟

– نمیدونم خوب احتمالا چاپ کتابم و یا مرگ البته به اون همیشه فکر می کنم اما امروز کمی بیشتر

– خوب به نظرت در نهایت چطور می میری؟

– خوب احتمالا هفتاد سالمه و خیلی معروفم کنار همسر زیبای بیست و شش سالم که برای پولم باهام ازدواج کرده تو خونه ی هزار متریم تو جنوب فلوریدا یه تیکه یخ می پره تو گلوم و خفه می شم

باب خندید و گفت: “تو همیشه شوخی میکنی اما فکر نمیکنم این اتفاق بیفته”

– چرا همه چیز که به نظر خوب می رسید نه؟

– باب این تجربه ی مرگ توعه. همه ی اتفاقاتی که از صبح فکر میکنی افتاده. تماس من، اتوبوس، دختری که موهاشو پسرونه کوتاه کرده، حفره، سقوط.

– من مردم؟

– نه باب تو داری می میری. امروز صبح توی آپارتمانت رگ دستت رو بریدی.

– پس این حفره…

– اینجا حفره ی آرزوهاته

ادامه دارد

0 دیدگاه 50 بازدید 4
آیا شما هم به نویسندگی علاقه دارید؟

دیدگاهی ثبت نشده است.

دیدگاهی ثبت نشده است.