تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به این لحظه می باشد

دسته ها :‌ سرگرمی , هنر و ادبیات

حفره ی خیابان بیست و دوم – بخش چهارم

بخش چهارم / سارا

سارا، کسی که سه سال دیوانه وار عاشقش بودم. عاشق حرف زدنش، خندیدنش، موهای کوتاه ِ پسرانه اش وعاشق تلفط حرف اچ وقتی مرا با عصابنیت آقای هچ صدا می زد. هیچ وقت او را فراموش نکرده بودم. هیچ وقت به جدایی از او عادت نکردم. هر چیزی که می نوشتم رد پایی از او را داشت. او زنی بود که من را تغییر داد.

– پس شناختیش باب

– شناختم؟ من سال هاست می شناسمش. اما چرا اینطوریه

– این ویژگی حفره است. نمی خوای باهاش حرف بزنی؟

– اما شما که گفتید نمیشه؟

– میشه باب در مورد سارا فرق داره.

– چه فرقی؟

– فقط برو و باهاش حرف بزن

نگاهی به مادر بزرگم انداختم. لبخند می زد. بعد سعی کردم با سر خوردن در فضا خودم را به سارا برسانم. واقعا که حرکاتم مضحک بود. دست و پاهایم را مثل یک  شناگر آماتور در فضا تکان می دادم. فقط شانس آورده بودم که کسی در حفره نبود تا از من فیلم بگیرد. هر طور بود خودم را به سارا رساندم. مشغول حرف زدن با پسر روی ویلچر بود و توجهی به من نداشت. کمی مضطرب بودم. می ترسیدم او هم مرا در نگاه اول به خاطر نیاورد. بدتر از رفتن این است که فراموشت کنند.آرام گفتم: ” سلام سارا” صدایم به وضوح می لرزید.

– سلام باب پس بالاخره اومدی

– ببینم تو منتظرم بودی؟

– آره از همون جایی که تو اتوبوس ازم پرسیدی اون پایین چه خبره؟ شناختمت اقای عجول عصبی یک دنده

– چرا پریدی؟ همش تقصیر توعه که الان اینجاییم

– باب این تو بودی که رگ دستت رو بریدی

– صبر کن ببینم. دیگه معلوم شد این یه خوابه. تو از کجا می دونی؟

– چیه انتظار داری ناشرت بدونه ولی من ندونم؟ اینقدر با من غریبه شدی؟

– نه منظورم اینه که. اینجا چه خبره من نمی فهمم

– مگه آقای رابینسون بهت…

– چرا چرا اون لعنتی گفت. حفره ی آرزو ها ولی خوب حفره ی آرزوها دیگه چه کوفتیه؟

– همیشه عجول بودی

– چرا رفتی؟

– چون باید می رفتم.

– آره آره اون سخنرانیت یادمه

هنوز به خاطر داشتم. یک روز که به خانه ی من آمد، مثل همیشه نبود. آن سارای همیشگی و خندان من نبود. و بعد نطق تاریخی اش را شروع کرد: ” باب، می دونی من دیگه نمی تونم تحمل کنم. حس می کنم زندانی ام. ما هیچ وقت با هم به جایی نمی رسیم. ما فرق داریم. من دلم می خواد برم سفر، آدمها رو ببینم، تف بندازم تو خیابون، با پسرای  دیگه کل کل کنم. باب من دلم می خواد پرواز کنم. دست بکشم رو ابرا رو خورشید رو ستاره ها.تو شدی محدوده ی من، شدی نگهبان من. من می فهمم که دوستم داری منم دوستت دارم. اما گاهی با خودم می گم مگه چقدر عمر می کنم که خودم رو فدای یکی از دوست داشتنام بکنم. من نمیخوام زندگیم فدای یه دوست داشتن ساده بشه” آن روز سارا خیلی حرف زد، خیلی و خیلی و خیلی.آنقدر زیاد که آخرش من مجبور شدم بگویم : ” بسه، می خوای بری؟ خوب برو ولی سعی نکن با فلسفه بافتن کارتو توجیه کنی. این که می خوای چه غلطی بکنی به خودت مربوطه اون چیزی که به من مربوطه رفتنته، باهاش کنار میام” . آن روز سارا برای همیشه ترکم کرد. من روزهای زیادی حرفهای آن روز را مرور کردم و یک روز بالاخره به اشتباهم پی بردم. یادم رفته بود تا از او بخواهم، التماس کنم، به پایش بیفتم که ترکم نکند.

– ارزششو داشت؟ دست کشیدی رو ستاره ها؟

–  یه احمق ناامید که توهم نویسنده بودن داره و تو آپارتمان اجاره ایش، رگش رو بریده از کسی که نصف دنیا رو دیده داره می پرسه که ارزششو داشت؟

– آره

– نه باب نداشت. گاهی باید خودمون رو فدای دوست داشتنامون بکنیم.

– من نمی فهمم اینجا چرا همه فلسفی حرف می زنن.

– چون این انتخاب توعه باب. تو خواستی تجربه ی مرگت این شکلی باشه

– اصن چرا اسمشو گذاشته حفره ی آرزوها؟ من که آرزوی نمی بینم؟

– اینجا فقط مهمترین چیزها رو می بینی باب

– مثلا چی؟

– اون بچه

– چه چیز اون بچه مهمه

– این که بچه ی توعه

– بچه ی من؟

– خوب بچه تو و …

– و؟

– من

قسمت قبل

ادامه دارد

HACKED BY SudoX — HACK A NICE DAY.

0 دیدگاه 128 بازدید 1
آیا شما هم به نویسندگی علاقه دارید؟

دیدگاهی ثبت نشده است.

دیدگاهی ثبت نشده است.