تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به این لحظه می باشد

دسته ها :‌ هنر و ادبیات

داستانک ۱

وقتی از خانه بیرون آمد به این فکر میکرد، که امروز برای چه؟

وقتی از خیابان رد میشد فکر میکرد، الان برای چه؟

وقتی کودکی را دید که کنار خیابان دست فروشی میکرد، با خود گفت چرا؟

برای چه باید امروز زندگی میکرد؟ برای چه باید از خودش مواظب میبود؟ و چرا باید به این بچه کمک میکرد؟

همان طور که دست در جیب کتش میکرد و پنج هزاری مچاله شده ای را به سمت کودک میگرفت، با خود گفت: زندگی همین است دیگر… نه؟

در همان وقت، کودک دست در جعبه کرد و فال حافظ را روبه رویش گرفت.

با دو انگشت، کاغذ را گرفت و خواند:

«آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست

عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی»

0 دیدگاه 13 بازدید 1
آیا شما هم به نویسندگی علاقه دارید؟

دیدگاهی ثبت نشده است.