تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به این لحظه می باشد

دسته ها :‌ هنر و ادبیات

داستان یک کوک

پدر خانواده، صاحب آینده اش او را در پشت ویترین مغازه دید. مغازه دار او را آورد. ساعت را کوک کرد و به صدا در آورد. صدای خوشی داشت. خریده شد. هر روز کوک می شد. کوک کوک کوک. صدای خوشی داشت. به صدا در می آمد. صدا صدا صدا. می لرزید و به صدا در می آمد. می لرزید و هنگامی که کوکش تمام می شد می ایستاد. پدر هر شب او را برای صبح دوباره و دوباره کوک می کرد. زنگ ساعت به صدا در می آمد. صبح همه چیز از نو با زنگ ساعت آغاز می شد. پدر خواب آلود از خواب بیدار می شد و ساعت پس از سر و صدا کردن به خواب می رفت و پدر به سراغ زندگی.

شب شد. پدر ساعت را کوک کرد. صبح ساعت کوکی از روی تکرار به صدا درآمد. پدر بیدار نشد. ساعت، نگران پدر شد. فهمید که دیگر هرگز پدر را بیدار نخواهد کرد. پدر با آن صدای خوشی که کمتر به گوش می رسید به انتهای دنیا سفر کرده بود. به زیر خاک . به جایی که دیگر صبح ها خواب آلود به سراغ زندگی نمی رفت.

زنگ ساعت به صدا در آمد. صبح همه چیز از نو با زنگ ساعت آغاز شد. پسر خواب آلود از خواب بیدار شد و ساعت پس از سر و صدا کردن به خواب رفت و پسر به سراغ زندگی.

 و زندگی سراغ هیچ کدام را نگرفت .

HACKED BY SudoX — HACK A NICE DAY.

1 دیدگاه 161 بازدید 13
آیا شما هم به نویسندگی علاقه دارید؟

یک دیدگاه

یک دیدگاه