تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به این لحظه می باشد

دسته ها :‌ ادبیات , هنر و ادبیات

رمان مشهور «داستان دو شهر» اثر چارلز دیکنز (part 2)

با سلام

دوستان به خاطر تاخیری که توی نوشتن پارت دو ایجاد شد ازتون عذر می‌خوام. امیدوارم از پارت یک خوشتون اومده باشه. دوستانی که قسمت قبلی رو ندیده‌اند بهتره برای شروع رمان به این لینک بروند (اگر از اولش نخونین متوجه داستان نمی‌شید!):

رمان مشهور «داستان دو شهر» اثر چارلز دیکنز

به نام خدا شروع می‌کنیم:

محافظ جواب داد: «تام، فکر کنم به تاخت می‌آید.» بعد در را رها کرد، به چابکی سر جایش پرید و گفت: «آقایان! به نام پادشاه جم نخورید!» و با این هشدار شتاب‌زده تفنگش را آماده کرد و حالت تهاجمی گرفت.

مسافر داستان ما روی پله‌ی کالسکه ایستاده بود و می‌خواست سوار شود. دو همسفرش نیز درست پشت سر او ایستاده بودند و می‌خواستند همین کار را بکنند ولی نیمی از بدنش داخل و نیم دیگرش بیرون از کالسکه بود و دو تای دیگر میان جاده ایستاده بودند که خشک‌شان زد. اسب به سرعت می‌تاخت و هر لحظه به بالای تپه نزدیک‌تر می‌شد.

محافظ تا جایی که می‌توانست بلند فریاد کشید: «آهای! با تو هستم. ایست وگرنه شلیک می‌کنم.»

قدم‌های اسب ناگهان آرام شدند؛ همراه با صدای شلپ شلپ گِل و شلی که به اطراف می‌پاشید، مردی از درون مِه فریاد زد: «این کالسکه‌ی پست داور است؟»

ـــ چه کار داری؟

ـــ اگر کالسکه‌ی پست داور است، دنبال یکی از مسافران آمده‌ام.

ـــ کدام مسافر؟

ـــ آقای جارویس لوری.

مسافر ما بی‌درنگ خودش را معرفی کرد. محافظ، کالسکه ران و دو مسافر دیگر با بی‌اعتمادی به او نگاه کردند. محافظ به طرف مرد درون مِه چرخید و گفت: «از جایت تکان نخور. چون اگر اشتباه کنم هرگز در زندگی‌ات جبران نمی‌شود. آقای که اسمت لوری است زود جواب بده.»

مسافر با صدای کم و بیش لرزان گفت: «چی شده؟ کی مرا می‌خواهد؟ جری، تویی؟»

ـــ بله آقای لوری.

ـــ چی شده؟

ـــ پیامی از ت.و شرکا آورده‌ام.

‌آقای لوری از کالسکه پایین آمد و به محافظ گفت: «محافظ، من این پیک را می‌شناسم. می تواند نزدیک شود. مشکلی نیست.»

محافظ گفت: «امیدوارم همین طور باشد، اما زیاد هم مطمئن نیستم.»

بعد با صدای خشن فریاد زد: «آهای، آقا!»

جری گفت: «بله آقا!»

اسب و سوارش به آرامی از درون مه پیچان بیرون آمدند و به مسافر که کنار کالسکه ایستاده بود نزدیک شدند. سوار خم شد و تکه کاغذ تا شده‌ای را به طرف مسافر دراز کرد. مسافر با لحنی آرام، که اعتماد به نفس حرفه‌ای او را نشان می‌داد، گفت: «جای نگرانی نیست. من از اعضای بانک تلسن هستم و برای کاری به پاریس می‌روم. یک کراون انعام می‌دهم و می‌توانم این پیغام را بخواهم!»

ـــ آقا، حالا که اینطور است، عجله کنید.

مسافر در نور یکی از چراغ‌های کالسکه که طرف او بود کاغذ تا شده را باز کرد و نامه را اول برای خودش و بعد هم برای بلند خواند: «در داور منتظر مادمازل باشید.»

ـــ دیدی آقای محافظ زود تمام شد. جری،به آنها بگو جواب من «زندگی دوباره» است.

جری روی زین یکّه خورد و خس‌خس‌کنان گفت: «جواب هم مثل پیغام خیلی عجیب است.»

آقای لوری گفت: «جواب مرا به آنها برسان، خودشان می‌فهمند که پیام‌شان را گرفته‌ام. نیازی به نوشتن نیست. بهترین راه، را انتخاب کن. شب بخیر»

سپس در کالسکه را باز کرد و سوار شد. همسفرانش در این ماجرا هیچ کمکی به او نکردند. آنها با سرعت ساعت‌ها و پول‌هایشان را در چکمه‌هایشان پنهان کرده و خودشان را به خواب زده بودند. کالسکه که حالا مهی سنگین‌تر از پیش آن را در بر گرفته بود، دوباره با سر و صدا به حرکت در آمد و از تپه سرازیر شد. چیزی نگذشت که محافظ هم اسلحه‌اش را غلاف کرد.

در این میان، جری که درون مه و تاریکی تنها مانده بود، از اسب پیاده شد، نه فقط برای اینکه اسبِ خسته‌اش نفسی تازه کند، بلکه می‌خواست گِل را از سر و رویش پاک کند و آبی را که روی لبه‌ی کلاهش جمع شده بود بتکاند. او افسار اسب را روی بازو های گل‌آلودش انداخت و آنقدر صبر کرد تا صدای چرخ‌های کالسکه دیگر به گوش نرسید و شب دوباره ساکت شد. سپس به طرف پایین تپه راه افتاد.

پیک، نگاهی به مادیانش انداخت و گفت: «خانم عزیز، بعد از آن تاختی که در تمپل بار رفتی، تا به زمین صاف نرسیم دیگر به پاهایت اعتماد ندارم. «زندگی دوباره»، چه پیغام عجیب و غریبی. جری، اگر زندگی دوباره مد شود حسابی به دردسر می‌افتی!»

اشباح شبانگاهی

این واقعیت حیرت انگیز و تفکر برانگیزی است که انسان‌ها برای هم مثل رازی عمیق و ناشناخته‌اند.

با ما همراه باشید.

هر هفته سه‌شنبه پارت‌های بعدی رو می‌زاریم.

0 دیدگاه 45 بازدید 1
آیا شما هم به نویسندگی علاقه دارید؟

دیدگاهی ثبت نشده است.

دیدگاهی ثبت نشده است.