تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به این لحظه می باشد

دسته ها :‌ ادبیات , هنر و ادبیات

رمان معشوق

من: نه اصلا!

تیرداد: آخه واسه چی؟

من: واسه اینکه من محصلم و وقتی واسه اینجور کارا ندارم!

تیرداد: داری! خوبشم داری! فقط کافیه یه کم مدیریت زمان داشته باشی!

من: این همه ساله که دارم درس می‌خونم و مدیریت زمان هم داشتم! اما من از الان می‌دونم که وقت ندارم و نمی‌تونم! یعنی اصلا بخوام هم نمی‌تونم!

تیرداد: اگه روزهاشو با تو جور کنم چی؟

من: مثلا کی؟

تیرداد: مثلا بندازیم آخر هفته! خواهر جون تو رو خدا قبول کن دیگه!

من: حالا باید بزار فکرامو بکنم بهت خبر میدم!

تیرداد: لــــــــــــــــــــــــــوس!!!

من: درررررررررد! اصلا حالا که اینطوری شد جوابم منفیه!

تیرداد: غلط کردم! … خوردم!

من: … خوشمزه بود؟

تیرداد: اوووووووووف چه جورم!

چشمم به ظرف میوه‌ی کنار دستم خورد! یه سیب برداشتم و محکم پرت کردم طرفش!

تیرداد: یــــــــــــا ابررررررررفررررررررررررض!

مثل همیشه جاخالی داد! تیرداد داداشم بود! داداشی که از ته دلم دوسش داشتم و عاشقش بودم! این گفتگوها مال وقتی بود که تیرداد داشت به من اصرار می‌کرد که بیام تو شرکت‌شون و روباتیک تدریس کنم! تیرداد یه شرکت داشت که روبات درست می‌کردن و هر سال چندین تیم رو برای شرکت تو مسابقات آماده می‌کردن!سابقه کاریش هم عالی بود! چند تا تیم رو تونسته بود به مقام جهانی برسونه! خلاصه داشت رو مخ من یورتمه می‌رفت که من برای تدریس همکاری کنم! آخه منم چند ساله که دارم روباتیک کار می‌کنم! تا همین امروز تیرداد معلمم بود اما امروز دیگه به درجه‌ای رسیدم که تیرداد ازم می‌خواد که تدریس بخش دخترونه شرکت‌شو من قبول کنم!

بایدحسابی فکر می‌کردم! سنی هم نداشتم و برای معلمی خیلی زود بود! شاید باورتون نشه اما من اون موقع ۱۶ سالم بود! یه هفته گذشت! من تو اتاقم دراز کشیده بودمو هدفون تو گوشم بود و داشتم آهنگ گوش می‌کردم!

(بازم دلم گرفت و گریه کردم

بازم به گریه‌هام می‌خندم

بازم صدای گریمو شنیدم

همه به گریه‌هام می‌خندن

باز دوباره یه گوشه

می‌شینم و واسه دلم می‌خونم

هنوز تو حسرت یه هم زبونم

ولی نمیشه و اینو می‌دونم

باز دوباره نمی‌خوام چشای خیسمو کسی ببینه

یه عمره حال و روز من همینه

کسی به پای گریه‌هام نمی‌شینه …)

(محسن یگانه / چشم‌های خیس)

همین موقع خروس بی‌محل وارد شد: چه طوری موتوری؟

من: درررررررررد بی‌درمون! خروس بی‌محل!

تیرداد: ااااااااااااا اینطوریه؟

من: بعله اینطوریه!

تیرداد: خب پس! تو چه طوری مرغ بی‌محل!

من: مرغ خودتی و هفت جد و آبادت!

تیرداد: آهای خنگول الان دقیقا داری به جد و آباد خودت هم فوحش میدی! آخ که چه قدر این سوتی‌هاتو دوس دارم!

بعضی مواقع واقعا تیرداد اعصابمو به هم می‌ریخت! یه سره سوتی می‌گرفت و همیشه خدا هم که سیریش بود و … داداش داشتنم واقعا بدبختی داره! (البته جدای از این کاراش من دیوونش بودم).

تیرداد: حالا جدا از شوخی برنامت چی شد؟

من: مشکلی ندارم! فقط از همین اول بگم ساعتی ۲۰ هزار تومن می‌گیرم! فقط و فقط ۵شنبه وقت میزارم! اونم فقط صبح و البته فقط به دخترا درس میدم! فقط و فقط.

تیرداد: اووووووووووووووووف! حالا با ما یه کم راه بیا خانووم! حالا با هم کنار میایم!

من: آرررررررررررره با هم کنار میایم!

نمی‌دونستم زندگیم از این جا به بعد متحول میشه! تازه سرنوشت من داشت شکل می‌گرفت و منو بازی میداد و این من بودم که میون این همه سختی باید مشکلات رو به جون می‌خریدم!

***

در کمدم رو باز کردم! اوه اوه! چه افتضاحی! از موقعی که بچه بودم اوضاع اتاقم همیشه همینطوری بود! دستمو فرو کردم تا ته کمدمو و یه لباس کشیدم بیرون! هوووووف خدا رو شکر همونی بود که می‌خواستم! یه مانتو قهوه‌ای! در کشو رو هم باز کردم! اون هم اوضاع درستی نداشت همه رو سری‌ها و شال‌ها رو فقط چپونده بودم اون تو!یه مقنعه کرم هم پیدا کردم و انداختمش کنار مانتوم! خب حالا باید فکر می‌کردم شلوار چی بپوشم.

به چوب لباسیم نگاهی انداختم! شلوار جین مشکیم داشت چشمک میزد، به سمتش حمله‌ور شدم و اون هم انداختم کنار مانتو و مقنعم. خب حالا دیگه همه چی آماده بود. فقط می‌موند اتو کردن و رسیدن به سر و وضع.

تیرداد خونه نبود، رفته بود شرکت و قرار بود ساعت ۹ بیاد دنبالم تا با هم بریم. نگاهی به ساعت انداختم؛ هشت و ربع بود. خوبه هنوز وقت داشتم. با عجله اتو رو زدم به برق و مشغول اتو کردن لباسام شدم. ۱۰ دقیقه‌ای طول کشید. آخه من خیلی روی اتو کردن حساس بودم. خلاصه رفتم جلوی آینه، به صورتم نگاه کردم.

پوستم واقعا سفید بود. ابروهایی که خیلی مشکی بودن و به صورت کمونی بالای چشمام قرار گرفته بود. چشمای درشتی داشتم به رنگ سیاهی شب؛ مژه‌های بلندی که زیبایی خاصی به چشمانم داده بود. دماغم که زبانزد همه بود. واقعا خوش فرم و کوچیک بود و لب‌های کوچیک و به شکل غنچه. از قیافم راضی بودم. همه می‌گفتن واقعا زیبایی و من از این بابت واقعا خدا رو شکر می‌کردم. موهامو هیچ وقت بیرون نمی‌ذاشتم. آرایش غلیظ هم هیچ وقت نمی‌کردم؛ فقط یه کم کرم پودر و پنکیک به صورتم زدم و یه رژلب صورتی خیلی خیلی کم‌رنگ رو هم به لبام زدم. خب حالا دیگه خوب بود.

لباسامو پوشیدم. مقنعه رو هم سرم کردم. یه کیف کرم هم قبلا مامان برام خریده بود رو برداشتم و گوشیم رو گذاشتم توش. خب دیگه حالا آماده بودم. تلفن رو برداشتم و به تیرداد زنگ زدم.

من: الو

تیرداد: چی میگی؟

من: تو سلام بلد نیستی؟

تیرداد: گیرم که بلد نیستم. چی میگی حالا؟

من: اگه بلد نیستی پس سعی کن یاد بگیری بی‌تربیت.

تیرداد: بنال دیگه تو هم این موقع صبح.

من: نه مثل اینکه واقعا حالت خوب نیس. مگه قرار نبود ساعت ۹ بیای دنبالم؟

تیرداد: آخ آخ! پاک یادم رفته بود دختر. ببخشید تو روخدا. باور کن دست خودم نبود؛ نه من می‌دونم تو دیگه منو نمی‌بخشی! آره می‌دونم. باشه منم اصراری نمی‌کنم. اصلا دیگه از این به بعد …

من: میبندی یا ببندم؟

تیرداد: خیله خب حالا توئم! اومدم.

کلید خونه رو از روی در برداشتم و کفش‌هامو پوشیدم. کفش‌هام هم کرم پاشنه بلند بود. نه مثل اینکه امروز واقعا تیپ زده بودم. دکمه آسانسور رو زدم. خلاصه وقتی رسیدم پایین با کمال تعجب دیدم تیرداد منتظرمه، سوار ماشینش شدم.

من: تو چرا آنقدر زود رسیدی؟

تیرداد: ما اینیم دیگه. بالاخره نباید بزاریم خواهر گلمون معطل بشه.

من: گمشو بابا توئم.

تیرداد: بیا! دستمو تا آرنج بکنم تو عسل بکنم تو حلقت بازم گاز می‌گیری.

پاشو گذاشت رو گاز و حرکت کرد. استرس داشتم کف دستام عرق سرد کرده بود.

تیرداد: چته؟

من: نمی‌دونم. استرس دارم. حالا امروز برنامه چیه؟

تیرداد: هیچی تو باید بری سر کلاس دخترا و اول یه کم خودتو معرفی می‌کنی. در مورد طرح درست یه کم توضیح میدی.  زنگ اول‌شون حدودا این‌طوری می‌گذره تا زنگ دوم که شروع می‌کنی درمورد قطعات توضیح میدی.

من: دخترا حدودا چند سالشونه؟

تیرداد: چند تا کلاس داریم. اما امروز فعلا نوبت راهنمایی‌هاست. تقریبا همسن و سال خودتن.

من: پسرا هم امروز کلاس دارن؟

تیرداد: آره. اونا کلاساشون ۸ شروع میشه.

من: امروز نوبت کدومتونه؟ تو بهشون درس میدی یا بقیه‌ی دوستات؟

تیرداد: هممون سر کلاس هستیم و باهاشون کار می‌کنیم.

تیرداد با ۳ تا از دوستاش شریک شده بود. تیرداد ۸ سال از من بزرگ‌تر بود و دوستاش هم همسن تیرداد بودن. آقای احمدی، صالحی و سبزواری.

تیرداد: خـــــــــــــــب رسیدیم.

من: اووووف چه قدر استرس دارم. نمی‌دونم چرا ولی حس می‌کنم قراره یه اتفاقی بیوفته.

تیرداد: برررررررررررو بابا توئم. پیاده میشی یا با مشت و لگد پیادت کنم؟

من: با مشت و لگد پیادم کن.

تیرداد: بسم الله الرحمن الحریم! خدایا به امید تو دست به کار میشیم!

من که ترسیده بودم سریع خودمو از ماشین پرت کردم بیرون.

من: ای خدا تیرداد از دست تو. ببین شلوارم گلی شد.

تیرداد: حقته تا تو باشی دیگه پسر جماعت رو دست نندازی.

من: میگم حالا لباسام خوبه؟

تیرداد: خانوم رو باش، من دارم در مورد چی حرف میزنم خانوم داره چی میگه. بعله خوبه، چه قدر چیز میز مالیدی به صورتت. یه دفعه بگو ماله کشیدی به صورتت دیگه.

از خنده سرخ شدم.

من: ماله چیه؟ تازه خوبه خیلی به صورتم نرسیدم. خدا به داد زنت برسه.

تیرداد: برررررررررررررررو بینیم بابا حال نداریم.

یه قدم بزرگ برداشت و وارد شرکت شد. منم پشت سرش به راه افتادم ولی نمی‌دونم چرا دلم همش شور میزد. تیرداد وارد یه اتاقی شد که بالاش نوشته شده بود  اتاق دبیران. تیرداد ایستاد تا من اول وارد اتاق بشم. سرم رو که آوردم بالا دوستای تیرداد یعنی احمدی و صالحی و سبزواری رو دیدم. جو خیلی سنگین شده بود. ناخونامو کف دستم فرو کردم. این کار از استرسم کم می‌کرد. از بچگی این عادت رو داشتم. من با این ۳ نفر آشنایی کامل داشتم. زمانی که من خودم بچه بود اینا معلمم بودن. به چشم برادری اگه بهشون نگاه کنم واقعا پسرای خوبی بودن.

سعی کردم با خودم کلنجار برم تا بتونم سرم رو بالا نگه دارم و بهشون سلام کنم. سلام کردم و با اشاره‌ی تیرداد روی مبلی نشستم.

0 دیدگاه 339 بازدید 7
آیا شما هم به نویسندگی علاقه دارید؟

دیدگاهی ثبت نشده است.

دیدگاهی ثبت نشده است.