تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به این لحظه می باشد

دسته ها :‌ ادبیات , دلنوشته , شعر , هنر و ادبیات

شاید هیچگاه تا ابد

‌می‌توانی؟ می‌توانی فقط همین یک بار به اشک‌های دروغینت

که می‌خواهند بگویند دلتنگی، پایان دهی؟

من تو را می‌خواهم! خود واقعیت را

ولی نمی‌دانم چگونه

از کجا و از کی

اما هر وقت اشک‌هایت رو به اتمام بود

و با چهره‌ی واقعیت با من رو در رو شدی

آن موقع است که من و تو با هم یک لبخند حقیقی را می‌سازیم

شاید آن روز خیلی دیر باشد

و شاید هم اصلا نیاید

ولی با فکر کردن به آن می‌توانیم زمان رو برای مدت کوتاهی، کوتاه‌تر کنیم

تا از طولانی گذر کردنش نرنجیم

اما نمی‌دانم تنها من اینگونه مشتاق تو هستم

یا تو مشتاق‌تر از منی

یا اشتیاق تو سالیان است در وجودت خاموش شده است

مانند یک خاکستر

کاش آن خاکستر هنوز آنقدر نیرو داشته باشد

که تنها با یک فوت از آرزو

دوباره شعله‌ور شود

و آنگاه من و تو شاید بتوانیم آن آینده‌ی رویایی را بسازیم

چند سال گذشته است و برای من همچون چند قرن در حال گذر است

اما گویا انگار این سال‌ها نمی‌خواهد هرگز تمام شود تا تو دوباره برگردی

اینجا من، تنهای تنها جور دیگر انتظارت را می‌کشم

به انتظار من مانند همیشه اشک‌های دروغینت را مده

احساس پوچی که گفتم بعد از رفتن تو مرا فرا گرفته است

 هر روز سر ساعت رفتنت کوک شده است

و شاید تا ابد نیز همین گونه زنگ بزند

و داغ دلم را تازه‌تر از دیروز کند

چون شاید تا ابد دیگر برنگردی

دوست دارم ابدهای دنیا رو در یک ثانیه خلاصه کنم

تا تو در ثانیه بعد کنارم باشی

دوست دارم رویاها را آنقدر ممکن کنم

که شاید تو ممکن ترین رویایم باشی

اما تنها با آمدنت برای شروعی تازه

بی توجه به رابطه ی شکسته ی قبل

من را از بند آرزوهای ناکامم نجات ده

که شاید با حسرت از لحظاتی که بر من گذشت

یا می‌گذرد

و خواهد گذشت

یاد نکنم

یعنی بازگشتت  آنقدر سخت است؟

مگر آنجا

آنجایی که من نیستم

چه چیزی را پیدا کردی؟

چه چیز با ارزش‌تر از منی که

همیشه آن را بر زبان می‌آوردی؟

شاید فراموش کردم که تو پشت اشک‌های دروغینت

چهره‌ی حقیقیت را می‌پوشانی

و برچسب حقیقت را بر روی خودت می‌چسبانی

اگر رفتی

یک چیز را بدان

دیگر برنگرد

به التماس‌های من برای برگشتت توجه نکن

مثل همیشه از آن ساده بگذر

ساده تر از همیشه

و دیگر برنگرد

قلب شیشه‌ای من

انتظار یک فاجعه‌ی دیگر را ندارد

اگر رفتی

این بار قلب من را نیز با خودت ببر

که شاید درد خاطره‌هایم اینبار تو را آزار دهد

آنقدر آزارت دهد

که بین لحظات زندگیت دنبال ثانیه‌ای خلع باشی

اگر رفتی دنبال مرهمی باش

تا بتوانی تکه‌های شکسته‌ی قلب شیشه‌ایم را دوباره بهم بچسبانی

اگر نتوانستی

بدان آن ذرات شکسته وجودت را سوزان خواهد کرد

و اگر توانستی

بدان هیچ چیز مثل اولش نمی‌شود!

شاید

برای ابدی

که هرگز نیاید

هرگز!

3 دیدگاه 365 بازدید 6
آیا شما هم به نویسندگی علاقه دارید؟

۳ دیدگاه

  1. Farmande_Ali says:

    بسیار زیبا. موفق باشی

۳ دیدگاه

  1. Farmande_Ali says:

    بسیار زیبا. موفق باشی