تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به این لحظه می باشد

دسته ها :‌ شعر , هنر و ادبیات

شعر عاشقانه (سری اول)

  باد پیچید در ترانه‌ی برگ

برگ لرزید از بهانه‌ی باد

هر کجا برگ خشک بود افتاد

 باغ نالید و گفت: (باد) مباد

 

 در شگفتم گناه باد چه بود؟!

برگ خشکیده بود، باد ربود

باد هرگز نبود دشمن برگ

مردن برگ، دست باد نبود

 

 زندگی ذره ذره می‌کاهد

خشک و پژمرده می‌کند چون برگ

مرگ ناگاه می‌برد چون باد

زندگی کرده دشمنی یا مرگ؟! …

 

برگ خشکم به شاخسار وجود

 تا کی آن باد سرد سر برسد!

تو هم ای دوست ذره ذره مکش

تا نخواهم که زود تر برسد!

شعر برگ و باد فریدون مشیری

ﻧﺎﺯ ﭘﺮﻭﺩﻩ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺷﺪﻡ، ﺟﺎﻥ ﻣﻨﯽ

ﺩﺭﺩ ﺧﻮﺩ ﺑﺎ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﮐﻪ، ﺗﻮ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﻣﻨﯽ

ﺩﯾﻦ ﻭ ﺩﻧﯿﺎ ﻭ ﻫﻤﻪ ﻫﺴﺘﯽ ﻣﻦ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻪ ﺑﺎﺩ

 ﻫﯿﭻ ﺳﺮﻣﺎﯾﻪ ﻣـﺮﺍ ﻧﯿﺴﺖ، ﺗﻮ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﻣﻨﯽ

 ﯾﺎﺩ ﺗﻮ ﺭﻭﺷﻨﯽ ﺫﻫﻦ ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ

ﺩﺭ ﺷﺐ ﺗﯿﺮﻩ ﻫـﺠﺮﺍﻥ، ﻣﻪ ﺗـﺎﺑـﺎﻥ ﻣﻨﯽ

 ﮐﻮﺭ ﺩﻝ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺑﯿﻨﺎ ﺷﺪﻩ‌ﺍﻡ

ﺭﻭﺷﻨـﯽ ﺑـﺎﺩ ﺗﺮﺍ، ﺍﯼ ﮐﻪ ﺗﻮ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﻣﻨﯽ

ﺯﻧﺪﻩ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﻝ ﭘﮋﻣﺮﺩﻩ ﺑﻪ ﻋﺸﻘﺖ، ﺍﯼ ﺩﻭﺳﺖ

 ﺍﻣﺸﺒﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪِ ﺗﻮ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻣﻨﯽ

0 دیدگاه 439 بازدید 7
آیا شما هم به نویسندگی علاقه دارید؟

دیدگاهی ثبت نشده است.

دیدگاهی ثبت نشده است.