تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به این لحظه می باشد

دسته ها :‌ شعر , هنر و ادبیات

عاشقانه‌ای از فریدون مشیری

فریدون مشیری از شعرای معاصر است که اکثر ما با شعر کوچه می‌شناسیمش. کمتر کسی است که شعر کوچه را نخوانده باشد و با خواندنش حس خوبی پیدا نکرده باشد. شاید با خواندن چند بیت اول این شعر یادش برای شما هم تازه شود.

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم…

فریدون مشیری در سی ام شهریور ۱۳۰۵ در تهران به دنیا آمد. او از دوران نوجوانی به شعر علاقمند شد و از همان سالها شعر سرودن را آغاز کرد بطوری که دراولین سال‌های دوران دانشجویی دفتری از غزل و مثنوی داشت و از ۱۳۳۰ به بعد آثارش را انتشار داد و علاقمندان بسیاری پیدا کرد.

فریدون مشیری در سال ۱۳۳۳ ازدواج کرد. همسر او اقبال اخوان دانشجوی رشته نقاشی دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران بود. او هم پس از ازدواج، تحصیل را ادامه نداد و به کار مشغول شد. فرزندان فریدون مشیری، بهار (متولد ۱۳۳۴) و بابک (متولد ۱۳۳۸) هر دو در رشته معماری در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و دانشکده معماری دانشگاه ملی ایران تحصیل کردند.

فریدون مشیری پس از نیم قرن حضور در فضای شعر زمانه‌اش، سرانجام در آبان ماه ۱۳۷۹ در سن ۷۴ سالگی بر اثر بیماری، چشم از جهان فرو بست.

 یکی از شعرهای فریدون مشیری که عاشقانه‌ای بسیار زیباست چراغ چشم تو هست. هر کس با خواندن این شعر می‌تواند معشوقه خود را از هر جنس،  با هر نسبتی تجسم کند.

چراغ چشم تو

تو کیستی، که من اینگونه بی تو بی‌تابم؟
شب از هجوم خیالت نمی‌برد خوابم.
تو چیستی، که من از موج هر تبسم تو
بسان قایق، سرگشته، روی گردابم!

تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپید؟
تو را کدام خدا ؟
تو از کدام جهان؟
تو در کدام کرانه، تو از کدام صدف؟
تو در کدام چمن، همره کدام نسیم؟
تو از کدام سبو؟

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه!
چه کرد با دل من آن نگاه شیرین، آه!
مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه!

کدام نشاط دویده است از تو در تن من؟
که ذره های وجودم تو را که می‌بینند
به رقص می آیند
سرود می‌خوانند!

چه آرزوی محالی است زیستن با تو
مرا همین بگذارند یک سخن با تو:
به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر!
به من بگو که برو در دهان شیر بمیر!
بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف!
ستاره ها را از آسمان بیار به زیر؟

ترا به هر چه تو گویی، به دوستی سوگند
هر آنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه.
که صبر، راه درازی به مرگ پیوسته ست!
تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه
تو دوردست امیدی و پای من خسته ست.
همه وجود تو مهر است و جان من محروم
چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است.

0 دیدگاه 263 بازدید 11
آیا شما هم به نویسندگی علاقه دارید؟

دیدگاهی ثبت نشده است.

دیدگاهی ثبت نشده است.