تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به این لحظه می باشد

دسته ها :‌ شعر , هنر و ادبیات

غزل ۳ وحشی بافقی

راندی ز نظر، چشم بلا دیدهٔ ما را
این چشم کجا بود ز تو، دیدهٔ ما را
سنگی نفتد این طرف از گوشهٔ آن بام
این بخت نباشد سر شوریدهٔ ما را

مردیم به آن چشمهٔ حیوان که رساند
شرح عطش سینهٔ تفسیدهٔ ما را
فریاد ز بد بازی دوری که برافشاند
این عرصهٔ شطرنج فرو چیدهٔ ما را

هجران کسی، کرد به یک سیلی غم کور
چشم دل از تیغ نترسیدهٔ ما را
ما شعلهٔ شوق تو به صد حیله نشاندیم
دامن مزن این آتش پوشیدهٔ ما را
ناگاه به باغ تو خزانی بفرستند
خرسند کن از خود دل رنجیدهٔ ما را
با اشک فرو ریخت ستمهای تو وحشی
پاشید نمک، جان خراشیدهٔ ما را

1 دیدگاه 48 بازدید 1
آیا شما هم به نویسندگی علاقه دارید؟

یک دیدگاه

  1. sahar13 says:

    با اشک فرو ریخت ستمهای تو وحشی
    پاشید نمک، جان خراشیدهٔ ما را

یک دیدگاه

  1. sahar13 says:

    با اشک فرو ریخت ستمهای تو وحشی
    پاشید نمک، جان خراشیدهٔ ما را