تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به این لحظه می باشد

دسته ها :‌ دلنوشته , لحظه های خودمونی , هنر و ادبیات

ناخدای بی‌نام و نشان

در دوردست‌های ساحل تنهایی و در عمق عمیق نابودی کشتی در حال غرق شدن است. ناخدا شلاق‌های فریادش را بی‌رحمانه بر پیکر پاروهای بی‌جان می‌کوبد تا مگر ساحل آسایشی برای فراغت از مهلکه بیابد. اما افسوس! که دور دست‌های دیار نیستی را انتهایی نیست!

امواج خروشان می‌کوبند و می‌تازند اما ناخدای بیچاره را مجالی برای تنفسی نیست تا راهی برای این شکسته زورق بی‌جان بیابد. ای داد از این هیاهوی آدمکش!

مرا به جرم کدامین گناه به تالاب غرقه‌گاه نیستی می‌کشانید! به جرم کدامین ناگفته بر دهانم مهر سکوت می‌بندید؟ من در عمق پستوی ناامیدی با این مردم از دیار آرزو گفتم و آنگاه بود که با طعنه‌هایی از جنس نیرنگ زهر تلخ زندگانی را چشیدم. در این شب‌های تاریک و سرد مرا همدمی جز خاطرات مبهم روزهای آفتابی نیست. پس ای آفتاب صلح بتاب بر این پهنای ناآرام زندگی من.

0 دیدگاه 357 بازدید 2
آیا شما هم به نویسندگی علاقه دارید؟

دیدگاهی ثبت نشده است.

دیدگاهی ثبت نشده است.