تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به این لحظه می باشد

دسته ها :‌ ادبیات , دلنوشته , هنر و ادبیات

کافه‌ پاراگراف: مهتاب …

وقتی شاطر عباس نان‌های داغ را توی دست مهتاب می‌گذاشت، دلم می‌خواست جای شاطر عباس باشم.

وقتـی مهـتاب نان‌های داغ را لای چـادر گلــدارش می‌پیچاند، دلم می‌خواست آن نان‌های داغ باشم.

وقتــی مهـتاب به خانه می‌رســید و کوبـه‌ی در را مـی‌کوبیـد، هـوس مـی‌کـردم آن کوبه‌ی در باشـم.

وقتـی مادرش نان‌ها را از مهـتاب می‌گرفـت، دلـم می‌خواست مادر مهتاب باشم.

و وقتی مهتاب تکه‌های نان کوچک برای ماهی‌های قرمــز حوض‌ آبـی‌شـان می‌ریخـت، هــزار بار آرزو می‌کردم ای کاش من یکـی از آن ماهـی‌های قرمـز بودم …

3 دیدگاه 307 بازدید 9
آیا شما هم به نویسندگی علاقه دارید؟

۳ دیدگاه

  1. Shahla says:

    وقتی تواینقدر لطیف قصه مهتاب رو گفتی دلم خواست که ای کاش من مهتاب بودم

  2. Shahla says:

    خیلی ….قشنگ ولطیف بود.نرم وخیال انگیز

  3. جواد says:

    سپاس
    جدید، زیبا و نو بود

۳ دیدگاه

  1. Shahla says:

    وقتی تواینقدر لطیف قصه مهتاب رو گفتی دلم خواست که ای کاش من مهتاب بودم

  2. Shahla says:

    خیلی ….قشنگ ولطیف بود.نرم وخیال انگیز

  3. جواد says:

    سپاس
    جدید، زیبا و نو بود