تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به این لحظه می باشد

دسته ها :‌ ادبیات , هنر و ادبیات

کتاب شگفت‌انگیز کیمیاگر – قسمت دوم

او با کشتی به سمت آفریقا رفت و وقتی به آنجا رسید با خود اندیشید که چه قدر آفریقا شگفت‌انگیز است. به کافه‌ای رفت برای استراحت و خوردن و آشامیدن، اما به یاد آورد آنها فقط به زبان عربی صحبت می‌کنند. در همان لحظه مردی به زبان اسپانیایی به او گفت: تو کی هستی؟ پسر خوشحال شد که در آنجا یک نفر به زبان او صحبت می‌کند. پسر از او خواست که او را به اهرام ببرد و گفت به عنوان یک راهنما مزدت را می‌پردازم. بعد از گذشت زمان آنها با هم دوست شدند و مرد به او گفت فردا به مصر خواهیم رفت اما قبل از آن باید به بازار برویم و دو شتر بخریم زیرا باید از صحرا عبور کنیم. پسر تمام پولش را به دوست چدیدش داد ولی زمانی که در بازار محو تماشای شمشیری زیبا گشت متوجه شد دوستش تمام پول‌هایش را دزدیده است و او خیلی ناراحت و مضطرب شد و نمی‌دانست با یک ساندویج و دو سنگ در کیسه‌اش در شهری غریب باید چه کار کند.

فردای آن روز او با خود اندیشید که یا باید از خودش به عنوان یک قربانی بینوا یاد کند و یا به عنوان ماجراجویی که در جستجوی گنج خویش است و با خود گفت: من ماجراجویی هستم به دنبال گنج.

او توجه‌اش به مغازه‌ ای قدیمی در بالای تپه جلب شد. به بالای تپه رفت و در مغازه، بلورهایی خاک خورده و مردی عرب که فروشنده بود را دید و از او تقاضای کار کرد، سانتیاگو به مدت یک سال در آنجا کار کرد و با ایده‌های تجاری خوبش برای جذب مشتریان، آن مغازه خاک خورده را مشهور کرد و درآمد خوبی به دست آورد. بنابراین با پولی که به دست آورده بود می‌توانست به سفرش ادامه دهد.

او با کاروانی به راه افتاد، مردی انگلیسی با او همسفر بود که او نیز به دنبال رؤیایش بود. رؤیای او کیمیاگری بود. هر دوی آنها داستان مسیر رسیدن به رؤیایشان را برای هم گفتند. سانتیاگو از صحبت‌های مرد انگلیسی دریافت که با کیمیاگری خواهد توانست فلزات را به طلا تبدیل کند و مایع شاهکار آن اکسیر جوانی نام دارد و بخش جامد آن، سنگ مجذوب کننده کیمیا نام دارد. اما رموز کیمیاگری او را گیچ و سردرگم کرده بود.

در طی راه، جنگی بین قبایل در گرفت. بنابراین کاروان نمی‌توانست به مسیرش ادامه دهد. آنها در محلی به نام واحه که بی‌طرف بود و مردمش  مهمان‌نواز بودند، توقف کردند. مرد انگلیسی خوشحال بود چون به جستجوی یک کیمیاگر در واحه آمده بود و از سانتیاگو که می‌توانست به عربی صحبت کند، خواست که از مردم آنجا درباره‌ی کیمیاگر بپرسد. اما به جز دختری به نام فاطمه که برای پر کردن کوزه‌اش به کنار چشمه آمده بود، کسی جواب آنها را نداد. او تنها با نگاهش به سمت سانتیاگو، او را با زبان عشق آشنا کرد.

مرد انگلیسی به دنبال کیمیاگر رفت و پسر هر روز به کنار چشمه برای دیدن فاطمه می‌رفت. مرد انگلیسی کیمیاگر را یافت و از اسرار کیمیاگری پرسید و کیمیاگر فقط به او گفت برو و تلاش کن. آن مرد تصمیم گرفت بدون ترس از شکست تلاش کند و به این راز پی ببرد و در همان واحه کنار چادرش کوره‌ای ساخت و کارش را شروع کرد. سانتیاگو با فاطمه از علاقه‌اش صحبت کرد و آنچه برایش اتفاق افتاده و اینکه به دنبال چه آمده است. فاطمه او را به عنوان مرد زندگی‌اش انتخاب کرد و گفت به او که من دختر صحرا هستم و تو به دنبال رؤیایت برو و من منتظر تو خواهم بود.

سانتیاگو باید به دلیل جنگ به تنهایی سفرش را آغاز می‌کرد. اما هنوز در ابتدای راه بود که نشانه‌هایی را در صحرا دید. نشانه‌هایی از سپاهی که به سمت واحه برای جنگ می‌آمدند با خود اندیشید که باید به آنها توجه کند، همان طور که آن پادشاه پیر او را نصیحت کرده بود. باید به خاطر فاطمه برمی‌گشت. او به نزد بزرگ واحه رفت و ماجرا را تعریف کرد. بزرگ منطقه به داستان حضرت یوسف اشاره کرد که سال‌ها پیش در مصر پیشگویی کرد و سرزمین مصر را نجات داد. اما به او گفت اگر پیشگوییت اشتباه باشد تو را خواهیم کشت.

اما او نترسید و ترجیح داد اگر قرار است بمیرد با شجاعت بمیرد. جنگ اتفاق افتاد و مردم واحه پیروز شدند و از سانتیاگو خواستند مشاور واحه شود. او نمی‌دانست باید چه کاری را انجام دهد و به نزد کیمیاگر که قبلا هم او را راهنمایی کرده بود، رفت. کیمیاگر به او گفت که هیچ گاه عشق، انسان را از دنبال کردن رؤیایش باز نمی‌دارد و من تو را در صحرا راهنمایی خواهم کرد. پسر گفت که من فردا صبح با تو به سمت اهرام مصر راهی می‌شوم. اما آن شب به فکر فاطمه بود. با او صحبت کرد و به او گفت می‌رود، ولی باز خواهد گشت. از فردای آن روز صحرا برای فاطمه فقط یک معنا داشت: امید بازگشت مردش.

ادامه دارد…

0 دیدگاه 69 بازدید 6
آیا شما هم به نویسندگی علاقه دارید؟

دیدگاهی ثبت نشده است.

دیدگاهی ثبت نشده است.