تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به این لحظه می باشد

دسته ها :‌ ادبیات , هنر و ادبیات

کتاب شگفت‌انگیز کیمیاگر

زمانی که داشتم یکی از مصاحبه‌های آقای شهاب حسینی، یکی از بهترین هنرمندان ایران را، می‌خواندم ایشان کتاب کیمیاگر را معرفی کردند و من نیز درباره این کتاب کنجکاو شدم و زمانی که صفحه پایانی را خواندم و کتاب را بستم، فهمیدم که به پیشنهاد هنرمندانه‌ای عمل کرده‌ام. من قسمت‌های جالب این کتاب را خلاصه و در کنار هم گذاشتم که شاید ذهن شما را هم درگیر داستان کنم، بخش اول آن به شرح ذیل است:

هر کس رؤیایی در سر دارد و چه اندکند عاشقانی که به دنبال تحقق رؤیایشان می‌کوشند تا به آن دست یابند و روی سخن با آن کسانی است که در آرزوی تحقق رؤیای‌شان هستند و فقط به آن می‌اندیشند و رؤیایشان را به حقیقت تبدیل نمی‌کنند، در حالی‌که اگر ناامید نمی‌شدند و به تلاش‌شان ادامه می‌دادند، رؤیای‌شان تحقق می‌یافت. کتاب کیمیاگر روایتی است از یکی از شاهکارهای پائولو کوئیلو  که داستان درباره‌ی چوپانی به نام سانتیاگو می‌باشد که به دنبال تحقق رؤیایی که در سر دارد، می‌رود.

سانتیاگو برخلاف نظر پدر و مادرش که دوست داشتند او کشیش شود، به خاطر علاقه‌اش به سفر، چوپانی را انتخاب کرد. زیرا در آن زمان بهترین شغل در دهکده‌شان برای اینکه بتواند سفر کند، چوپانی بود. هر گاه می‌توانست راه جدیدی را برای سفر پیدا می‌کرد. در یک روز آفتابی در سفری که به تاریفا، برای فروش پشم گوسفندانش داشت. به یاد خوابی که دو شب به طور متوالی دیده بود افتاد و با خود اندیشید که: «ممکن است خوابی که دیده بودم به واقعیت بپیوندد و زندگی ام دلنشین تر شود.» برای همین تا قبل از ملاقات با تاجر برای فروش پشم گوسفندانش، به نزد پیرزنی که در تاریفا کارش تعبیر خواب است، رفت.

پیرزن که مانند کولی‌ها دعا می‌خواند. از پسر خواست که خوابش را تعریف کند و او گفت: «من این خواب را دو بار دیده‌ام، خواب دیدم که با گوسفندانم در صحرا هستم که کودکی نمایان گشت و با گوسفندانم بازی می‌کند. آن کودک برای مدتی با گوسفندها بازی کرد و ناگهان هر دو دستم را گرفت و مرا به اهرام مصر برد. آن کودک به من گفت اگر به اینجا بیایی گنج پنهانی را خواهی یافت و درست هنگامی که می‌خواست محل دقیق آن را به من نشان بدهد، بیدار شدم. هر دو بار همین اتفاق افتاد.»

و پیرزن بعد از اینکه او را به مسیح قسم داد که یک دهم گنجش را بعد از یافتن گنج به او بدهد، خوابش را تعبیر کرد: «تو باید به اهرام مصر بروی. تا به حال نام آن را نشنیده‌ام اما اگر کودکی تو را به آنجا برده است پس چنین جایی وجود دارد. در آنجا گنجی پیدا خواهی کرد که ثروتمندت می‌کند.» اما سانتیاگو لزومی ندید که به حرف اون پیرزن کولی توجه کند.

او به میدان رفت و بر روی نیمکتی نشست و در حال خواندن کتابی که تازه خریده بود شد که پیرمردی در کنارش نشست و مشغول صحبت با او شد. در ابتدا پسر می‌خواست با سردی با او رفتار کند. اما پیرمرد خیلی درباره‌ی او می‌دانست و او را پیرمردی عجیب دید و برای همین درباره‌ی او و آنچه که او درباره‌ی خودش می‌دانست کنجکاو شد. پیرمرد به پسر شگفت‌زده گفت که: «بزرگترین دروغ دنیا این است که در مقطعی از زندگی‌مان تسلط بر آنچه برایمان اتفاق می‌افتد را از دست می‌دهیم و زندگی‌مان تحت تسلط سرنوشت قرار می‌گیرد.»و خودش را پادشاه سالیم معرفی کرد و درباره‌ی خواب سانتیاگو گفت و به او گفت اگر یک دهم از گوسفندانت را به من بدهی به تو خواهم گفت که چه طور می‌توانی آن گنج پنهان را بیابی. پسر با اینکه به گوسفندانش عادت کرده بود اما تصمیم گرفت به دنبال رؤیایش برود و فردای آن روز یک دهم از گوسفندانش را به آن پیرمرد داد و پیرمرد به او دو سنگ به رنگ‌های سفید و سیاه داد که نام آنها آوریم و تومیم بود و به او گفت سنگ سیاه یعنی «بله» و سنگ سفید یعنی «خیر» و تو باید به نشانه‌ها توجه کنی و این سنگ‌ها تو را یاری خواهند کرد. بنابراین پسر سفر خود را به سمت مصر آغاز کرد.

ادامه دارد…

0 دیدگاه 45 بازدید 5
آیا شما هم به نویسندگی علاقه دارید؟

دیدگاهی ثبت نشده است.

دیدگاهی ثبت نشده است.