تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به این لحظه می باشد

دسته ها :‌ شعر , هنر و ادبیات

گرگ درون

گفت دانایی که: گرگی خیره سر

هست پنهان درنهاد هر بشر!

لاجرم جاری است پیکاری سترگ

روز و شب، مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره‌ی این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش

سخت پیچد گلوی گرگ خویش

وی بسا زورآفرین مرد دلیر

هست در چنگال گرگ خود اسیر

هرکه گرگش را دراندازد به خاک

رفته رفته می‌شود انسان پاک

وآنکه ازگرگش خورد هر دم شکست

گرچه انسان می‌نماید گرگ هست

وآنکه با گرگش مدارا می‌کند

خلق و خوی گرگ پیدا می‌کند

در جوانی جان گرگت را بگیر

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیری، گر که باشی هم چو شیر

ناتوانی در مصاف گرگ پیر

مردمان گر یکدگر را می‌درند

گرگ‌هاشان رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست این سان دردمند

گرگ‌ها فرمانروایی می‌کنند

و آن ستمکاران که باهم محرم ‌ند

گرگ‌هاشان آشنایان هم‌اند

گرگ‌ها همراه و انسان‌ها غریب

با که باید گفت این حال عجیب؟

شاعر : فریدون مشیری

 

0 دیدگاه 75 بازدید 3
آیا شما هم به نویسندگی علاقه دارید؟

دیدگاهی ثبت نشده است.

دیدگاهی ثبت نشده است.